متن سخنرانی حضرت زینب (س) در شام
متن سخنرانی و خطبه حضرت زینب(س) در شام بر اساس نص لهوف.
متن سخنرانی و خطبه حضرت زینب(س) در شام بر اساس نص لهوف.
یکی از غنیترین منابع شناخت و معرفت، دعاها و زیارتنامههاست که معصومان علیهمالسلام بیان کردهاند، این دعاها و زیارتنامهها نه مثل قرآن است که در حکم قانون اساسی و بیان کلیّات باشد و نه همچون سایر روایات، محدود به فهم و درک مخاطب میباشد، بلکه جملاتی دلنشین است که معصومان ـ سلام اللّه علیهم اجمعین ـ در خلوتخانه سِرّشان با خداوند سخن گفتهاند. آنان بلندترین معارف را در زیباترین الفاظ و رساترین جملات بیان فرمودهاند.

علامه حسنزاده آملی ـ دام عزه ـ در این باره نوشته است:
«ادعیّه مأثوره هر یک مقامی از مقامات انشایی و علمی ائمه دین است، لطایفِ شوقی و عرفانی و مقامات ذوقی و شهودی که در ادعیّه نهفتهاند و از آنها مستفاد میشوند، در روایات وجود ندارند و دیده نمیشوند؛ زیرا در روایات مخاطب مردماند و با آنان محاورت داشتهاند و به فراخور عقل و فهم و ادراک و معرفت آنان با آنان تکلم میکردند و سخن میگفتند نه به کُنه عقل خودشان هر چه را که گفتنی بود، فی الکافی عن الصادق علیهالسلام : "ما کَلَّم رَسُولُ اللّهِ صلیاللهعلیهوآلهوسلم الْعِبادَ بِکُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ"(1) و در روایت دیگر نیز قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : "اِنّا مَعاشِرَ الأَنْبِیاءِ أُمِرنا أَنْ نُکَلِّمَ النّاسَ عَلی قَدْرِ عُقُولِهِمْ"(2) امّا در ادعیه و مناجاتها با جمال و جلال و حسنِ مطلقِ و محبوب ومعشوق حقیقی به راز و نیاز بودند، لذا آنچه در نهانخانه سِرّ و نگارخانه عشق و بیت المعمورِ ادب داشتند به زبان آوردند و به کنه عقل خودشان مناجات و دعا داشتند.»(3)
«شیخ ما ثقة الاسلام نوری قدسسره فرموده است: اما زیارت عاشورا، پس در فضل و مقام آن بس که از سنخ سایر زیارات نیست که به ظاهر از انشا و املای معصومی علیهمالسلام باشد، هر چند از قلوب مطهر ایشان چیزی جز آنچه از عالم بالا به آن جا رسد بیرون نیاید. بلکه از سنخ احادیث قدسیه است که به همین ترتیب از زیارت و لعن و سلام و دعا از حضرت احدیت ـ جلّت عظمته ـ به جبرییل امین و از او به خاتم النبیین صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسیده و به حسب تجربه مداومت به آن در چهل روز یا کمتر در قضای حاجات و نیل مقاصد و دفع اعادی بینظیر است.»(5)
از جهتی محوریت زیارت عاشورا کمکی است هر چند ناچیز به بالا بردن فرهنگ عاشورایی که بحمداللّه در جامعه دینی انس خاصی با این زیارت شریف به وجود آمده است و هر کوی و برزن به حلقه عشقِ زیارت عاشورا و بزم انس با شهدا و سالار شهیدان ابا عبداللّه الحسین علیهالسلام تبدیل شده و در خودِ زیارت عاشورا، معرفت عاشورایی و حسینی به عنوان یکی از الطاف و کرامتهای الهی معرفی شده است.(6)
پی نوشتها :
1- اصول کافی، ج 1، ص 23، ح 15، هیچ گاه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با کسی با کُنه عقلش سخن نگفت.
2- همان؛ سفینة البحار، ج 2، ص 214، ماده عقل. ما پیامبران مأموریم با مردم، در حدّ فهمشان سخن بگوییم.
3- رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص 31؛ نهجالولایه، ص 62.
4- حدیث قدسی به احادیثی گفته میشود که سند آن توسط هر یک از معصومان علیهمالسلام به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و از ایشان به جبرییل و از جبرییل به خداوند تبارک و تعالی میرسد، که گوینده اصلی آن خداوند است.
5- مفاتیح الجنان، ص 829.
6- «فأسل اللّه الذی اکرمنی بمعرفتکم و معرفة اولیائکم و رزقنی البرائة من اعدائکم اَنْ یجعلنی معکم فیالدنیا و الآخرة»؛ «از خداوندی که به من معرفت شما [حسین علیهالسلام و اهل بیت علیهمالسلام [ وشناخت یاران شما را عنایت فرمود و نعمت برائت از دشمنانتان را روزیم گردانید، میخواهم که مرا در دنیا وآخرت با شما محشور فرماید.»
شیعیان در بزرگداشت شهدای کربلا، هر روز از دهه اول ماه محرم را مختص به یکی از بزرگان این نهضت جاویدان می دانند.
روز اول محرم : مسلم ابن عقيل عليه السلام
روز دوم محرم : ورود کاروان به کربلا ( وروديه )
روز سوم محرم : حضرت رقيه عليها السلام
روز چهارم محرم : حضرت حر و اصحاب عليهم السلام - طفلان زينب عليهما السلام
روز پنجم محرم : اصحاب و عبدالله ابن الحسن عليهم السلام
روز ششم محرم : حضرت قاسم ابن الحسن عليه السلام
روز هفتم محرم : روضه عطش و علي اصغر عليه السلام
روز هشتم محرم : حضرت علي اکبر عليه السلام
روز نهم محرم : روز تاسوعا - حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
روز دهم محرم : روز عاشورا - حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام - حضرت زينب عليها السلام و شام غريبان
روز يازدهم محرم : حرکت کاروان از کربلا
روز دوازدهم محرم : ورود کاروان به کوفه
تاسيس تاريخ براي مسلمانان در زمان خلافت خليفه دوم مسلمين و با مشورت علي (ع) در سال شانزدهم هجري صورت گرفته است. مبدا تاريخ را هجرت پيامبر و ماه نخست آن را محرم، سالي كه هجرت روي داده بود گرفتند ....(1) علت نامگذاري اين ماه آن بود كه در ايام جاهليت، جنگ در اين ماه را حرام مي دانستند.
ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجري كاروان حضرت امام حسين (ع) وارد كربلا شد و سپاهيان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده مي شد در روزهاي تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم مي باشد او و يارانش را به شهادت رساندند. پيشواي هشتم شيعيان امام رضا (ع) در خصوص اين ماه فرمود: در جاهليت، حرمت اين ماه نگاه داشته مي شد و در آن نمي جنگيدند ولي در اين ماه، خونهاي ما را ريختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسير كردند و خيمه ها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پيامبر را دربارة ذريه اش رعايت نكردند. .... آيت الله ميرزا جواد ملكي تبريزي در «مراقبات» نوشته است:«كودكانم را مي ديدم كه در دهة نخست ماه محرم غذا نمي خوردند و به نان خالي اكتفا مي كردند كسي هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان مي كنم عشقي دروني آنان را برمي انگيخت.» (2) به همين دليل ماه محرم با حادثه عاشورا عجين شده است و فرا رسيدن آن دلها را پر از غم مي سازد و پيروان و شيفتگان امام حسين (ع) از اول محرم، محافل و مجالسي را سياهپوش كرده، به ياد آن امام شهيد به عزاداري مي پردازند.... (3)
1-(تاريخ تحليلي اسلام/ دكتر شهيدي/ ص130)
2-(پيام آورعاشورا/ مهاجراني/ص 11)
3-(با اندكي دخل و تصرف/ فرهنگ عاشورا جواد محدثي/ ص 406)
روز سوم
1. "عمر بن سعد" یك روز پس از ورود امام علیهالسلام به سرزمین كربلا یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل كوفه وارد كربلا شد.6
2. امام حسین علیهالسلام قسمتی از زمین كربلا كه قبر مطهرش در آن واقع ميشد را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان كنند.7
3. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "كثیر بن عبداللّه" ـ كه مرد گستاخی بود ـ را نزد امام علیهالسلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند. كثیر بن عبداللّه به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.
هنگامی كه وی نزدیك خیام رسید، "ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی كه ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا كرد) نزد امام حسین علیهالسلام بود. همینكه او را دید رو به امام عرض كرد: این شخص كه ميآید، بدترین مردم روی زمین است. پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیهالسلام برو. گفت: هرگز چنین نميكنم.
ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ كنی. گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشتكاری هستی و من نميگذارم بر امام وارد شوی. او قبول نكرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو كرد. سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیكی دیگر از امام پرسید: برای چه به اینجا آمدهای؟ حضرت در جواب فرمود:
"مردم كوفه مرا دعوت كردهاند و پیمان بستهاند، بسوی كوفه ميروم و اگر خوش ندارید بازميگردم... ."8
روز چهارم
در روز چهارم محرم، عبیداللّه بن زیاد مردم كوفه را در مسجد جمع كرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شركت در جنگ با امام حسین علیهالسلام تشویق و ترغیب نمود.
به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه كه عبارت بودند از:
1. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
2. یزید بن ركاب كلبی با دو هزار نفر؛
3. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
4. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛
به سپاه عمر بن سعد پیوستند.9 بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است.
روز پنجم
1. در این روز عبیداللّه بن زیاد، شخصی بنام "شبث بن ربعی"10 را به همراه یك هزار نفر به طرف كربلا گسیل داد.11
2. عبیداللّه بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام "زجر بن قیس" بر سر راه كربلا بایستد و هر كسی را كه قصد یاری امام حسین علیهالسلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیهالسلام ملحق شود، به قتل برساند. همراهان این مرد 500 نفر بودند.12
3. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی كه برای نپیوستن كسی به سپاه امام حسین علیهالسلام صورت گرفت، مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به امام علیهالسلام رساند و سرانجام در كربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.13
روز ششم
1. در این روز عبیداللّه بن زیاد نامهای برای عمر بن سعد فرستاد كه: من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز كردهام. توجه داشته باش كه هر روز و هر شب گزارش كار تو را برای من ميفرستند.
2. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیهالسلام عرض كرد: یابن رسول اللّه! در این نزدیكی طائفهای از بنی اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.
امام علیهالسلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آوردهام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت ميكنم، او یارانی دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود. عمر بن سعد او را با لشكری انبوه محاصره كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت مينمایم... .
در این هنگام مردی از بنياسد كه او را "عبداللّه بن بشیر" مينامیدند برخاست و گفت: من اولین كسی هستم كه این دعوت را اجابت ميكنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواكلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ كَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ
"حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی كه آماده پیكار شوند و هنگامی كه سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، ـ كه من [رزمندهای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشهام."
سپس مردان قبیله كه تعدادشان به 90 نفر ميرسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیهالسلام حركت كردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه كرد و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان فرستاد. آنان در میان راه با یكدیگر درگیر شدند، در حالی كه فاصله چندانی با امام حسین علیهالسلام نداشتند. هنگامی كه یاران بنياسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریكی شب پراكنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیهالسلام آمد و جریان را بازگو كرد. امام علیهالسلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ"14
روز هفتم
1. در روز هفتم محرم عبید اللّه بن زیاد ضمن نامهای به عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران، و آب فرات فاصله ایجاد كرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.15
عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با 500 سوار در كنار شریعه فرات مستقر كرد و مانع دسترسی امام حسین علیهالسلام و یارانش به آب شدند.
2. در این روز مردی به نام "عبداللّه بن حصین ازدی" ـ كه از قبیله "بجیله" بود ـ فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند كه قطرهای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!
امام علیهالسلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.
حمید بن مسلم ميگوید: به خدا سوگند كه پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی كه بیمار بود، قسم به آن خدایی كه جز او پروردگاری نیست، دیدم كه عبداللّه بن حصین آنقدر آب ميآشامید تا شكمش بالا ميآمد و آن را بالا ميآورد و باز فریاد ميزد: العطش! باز آب ميخورد، ولی سیراب نميشد. چنین بود تا به هلاكت رسید.16
روز هشتم
1. "خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشتهاند كه در روز هشتم محرم امام حسین علیهالسلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیهالسلام كلنگی برداشت و در پشت خیمهها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را كَند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشكها را پر كردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی كه خبر این ماجرا به عبیداللّه بن زیاد رسید، پیكی نزد عمر بن سعد فرستاد كه: به من خبر رسیده است كه حسین چاه ميكَند و آب بدست ميآورد. به محض اینكه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت كن كه دست آنها به آب نرسد و كار را بر حسین علیهالسلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.17
2. در این روز "یزید بن حصین همدانی" از امام علیهالسلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو كند. حضرت اجازه داد و او بدون آنكه سلام كند بر عمر بن سعد وارد شد؛ عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام كردن به من بازداشته است؟ مگر من مسلمان نیستم؟ گفت: اگر تو خود را مسلمان ميپنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به كشتن آنها گرفتهای و آب فرات را كه حتی حیوانات این وادی از آن مينوشند از آنان مضایقه ميكنی؟
عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی! من ميدانم كه آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حسّاسی قرار گرفتهام و نميدانم باید چه كنم؛ آیا حكومت ری را رها كنم، حكومتی كه در اشتیاقش ميسوزم؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی كه ميدانم كیفر این كار، آتش است؟ ای مرد همدانی! حكومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نميبینم كه بتوانم از آن گذشت كنم.
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیهالسلام رساند و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حكومت ری به قتل برساند.18
3. امام علیهالسلام مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظة" را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند.
شب هنگام امام حسین علیهالسلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند. امام حسین علیهالسلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علياكبر" را نزد خود نگاه داشت. عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص كرد.
در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام علیهالسلام كه فرمود: آیا ميخواهی با من مقاتله كنی؟ عذری آورد. یك بار گفت: ميترسم خانهام را خراب كنند! امام علیهالسلام فرمود: من خانهات را ميسازم. ابن سعد گفت: ميترسم اموال و املاكم را بگیرند! فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی كه در حجاز دارم. عمر بن سعد گفت: من در كوفه بر جان افراد خانوادهام از خشم ابن زیاد بیمناكم و ميترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند.
حضرت هنگامی كه مشاهده كرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نميگردد، از جای برخاست در حالی كه ميفرمود: تو را چه ميشود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند! من ميدانم كه از گندم عراق نخواهی خورد!
ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.19
4. پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامهای به عبیداللّه نوشت و ضمن آن پیشنهاد كرد كه حسین علیهالسلام را رها كنند؛ چرا كه خودش گفته است كه یا به حجاز برميگردم یا به مملكت دیگری ميروم. عبیداللّه در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، "شمر بن ذی الجوشن" سخت برآشفت و نگذاشت عبیداللّه با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت كند.20
روز نهم
1. در روز نهم محرم (تاسوعای حسینی) شمر بن ذی الجوشن با نامهای كه از عبیداللّه داشت از "نُخیله" ـ كه لشكرگاه و پادگان كوفه بود ـ با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد كربلا شد و نامه عبیداللّه را برای عمر بن سعد قرائت كرد.
ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب كند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آوردهای. به خدا قسم! تو عبیداللّه را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و كار را خراب كردی... .21
2. شمر كه با قصد جنگ وارد كربلا شده بود، از عبیداللّه بن زیاد امان نامهای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیهالسلام گرفته بود كه در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه كرد و ایشان نپذیرفت.
شمر نزدیك خیام امام حسین علیهالسلام آمد و عباس، عبداللّه، جعفر و عثمان (فرزندان امام علی علیهالسلام كه مادرشان امالبنین علیهاالسلام بود) را طلبید. آنها بیرون آمدند، شمر گفت: از عبیداللّه برایتان امان گرفتهام. آنها همگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟!22
3. در این روز اعلان جنگ شد كه حضرت عباس علیهالسلام امام علیهالسلام را باخبر كرد. امام حسین علیهالسلام فرمود: ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس كه چه قصدی دارند؟
حضرت عباس علیهالسلام رفت و خبر آورد كه اینان ميگویند: یا حكم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید.
امام حسین علیهالسلام به عباس فرمودند: اگر ميتوانی آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز كنیم و به درگاهش نماز بگذاریم. خدای متعال ميداند كه من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.23
حضرت عباس علیهالسلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست. عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت، سرانجام از لشكریان خود پرسید كه چه باید كرد؟ "عمرو بن حجاج" گفت: سبحان اللّه! اگر اهل دیلم و كفار از تو چنین تقاضایی ميكردند سزاوار بود كه با آنها موافقت كنی.
عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد عباس علیهالسلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت ميدهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیداللّه ميسپاریم وگرنه دست از شما برنخواهیم داشت.24
چهار حادثه مهم شب عاشورا
1. در شب عاشورا به "محمد بن بشیر حضرمی" یكی از یاران امام حسین علیهالسلام خبر دادند كه فرزندت در سرحدّ ری اسیر شده است. او در پاسخ گفت: ثواب این مصیبت او و خود را از خدای متعال آرزو ميكنم و دوست ندارم فرزندم اسیر باشد و من زنده بمانم. امام حسین علیهالسلام چون سخن او را شنید فرمود: خدا تو را بیامرزد، من بیعت خود را از تو برداشتم، برو و در آزاد كردن فرزندت بكوش.
محمد بن بشیر گفت: در حالی كه زنده هستم، طعمه درندگان شوم اگر چنین كنم و از تو جدا شوم.
امام علیهالسلام پنج جامه به او داد كه هزار دینار ارزش داشت و فرمود: پس این لباسها را به فرزندت كه همراه توست بسپار تا در آزادی برادرش مصرف كند.25
2. امام حسین علیهالسلام در سخنرانی شب عاشورا خبر از شهادت یاران خود داد و آنان را به پاداش الهی بشارت داد. در این مجلس "قاسم بن الحسن" به امام علیهالسلام عرض كرد: آیا من نیز به شهادت خواهم رسید؟ امام با عطوفت و مهربانی فرمود: فرزندم! مرگ در نزد تو چگونه است؟ عرض كرد: ای عمو! مرگ در كام من از عسل شیرینتر است. امام علیهالسلام فرمودند: آری تو نیز به شهادت خواهی رسید بعد از آنكه به رنج سختی مبتلا شوی، و همچنین پسرم عبداللّه (كودك شیرخوار) به شهادت خواهد رسید.
قاسم گفت: مگر لشكر دشمن به خیمهها هم حمله ميكنند؟ امام علیهالسلام به ماجرای شهادت عبداللّه اشاره نمودند كه قاسم بن الحسن تاب نیاورد و زارزار گریست و همه بانگ شیون و زاری سر دادند.26
3. امام علیهالسلام در شب عاشورا دستور دادند برای حفظ حرم و خیام، خندقی را پشت خیمهها حفر كنند. حضرت دستور داد به محض حمله دشمن چوبها و خار و خاشاكی كه در خندق بود را آتش بزنند تا ارتباط دشمن از پشت سر قطع شود و این تدبیر امام علیهالسلام بسیار سودمند بود.27
4. مرحوم شیخ صدوق در كتاب ارزشمند "امالی" نوشته است: شب عاشورا حضرت علياكبر علیهالسلام و 30 نفر از اصحاب به دستور امام علیهالسلام از شریعه فرات آب آوردند. امام علیهالسلام به یاران خود فرمود: برخیزید، غسل كنید و وضو بگیرید كه این آخرین توشه شماست.28
روز عاشورا
و اینك میدانی دوباره، اینك 72 یار و هزاران دشمن كینهتوزی كه رحم و مروّت را از ازل نیاموختهاند. اینك عاشورا كه هر چه از آن بگوییم كم گفتهایم، از برخوردهای جلاّدانه سپاه عمر بن سعد، یا عنایات و الطاف سیدالشهداء علیهالسلام .
سردارانی، سپاه عظیمی را به سوی جهنم رهبری ميكردند و امام معصومی لشكر كم تعداد خود را به بهشت بشارت ميداد... و سرانجام شهادت، خون، نیزه، عطش و اطفال، تازیانه و سرهای بریده، آه از اسارت و شام، آه از خرابه و...
تا به قتلت عدو شتاب گرفت چرخ را سخت اضطراب گرفت
ریخت خون مقدّست به زمین آسمان زاشك آب گرفت
ابر خون ماه عارضت پوشاند همه گفتند آفتاب گرفت
ناله مصطفی به گوش رسید موج خون زچشم بوتراب گرفت
شد سیه رنگ آسمان از خشم كه زخونت زمین خضاب گرفت
آن تن پاره پاره را دربر گه سكینه گهی رباب گرفت
شست زینب زاشك جسمت را بلكه از چشم خود گلاب گرفت
بر تن پاره پاره داد سلام زآن بریده گلو جواب گرفت
هردم از زخم بيحساب تَنَتْ خم شد و بوسه بيحساب گرفت(29)
پاورقیها:
1. الامام الحسین و اصحابه، ص194؛ البدء والتاریخ، ج6، ص10.
2. اللهوف، ص35.
4. مقتل الحسین مقرّم، ص 184.
5. بحارالانوار، ج44، ص381.
6. ارشاد، شیخ مفید، ج2، ص84.
7. مستدرك الوسایل، ج14، ص61؛ مجمع البحرین، ج5، ص461.
8. تاریخ طبری، ج5، ص410.
9. بحارالانوار، ج44، ص386.
10. او پیامبر را درك كرد، ولی مرتد شده و خود را به عنوان مؤذّن فردی بنام "سجاح" كه ادعای نبوّت كرده بود قرار داد و سپس به اسلام بازگشت و سرانجام در صفّین بر علیه امام علی علیهالسلام جنگید و در كربلا نیز از لشكریان یزید بود.
11. عوالم العلوم، ج17، ص237.
12. مقتل الحسین(مقرّم)، ص199.
13. همان.
14. بحارالانوار، ج44، ص386.
15. انساب الاشراف، ج3، ص180.
16. ارشاد شیخ مفید، ج2، ص86.
17. وقایع الایام، ج5، ص27؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج1، ص244.
18. كشف الغمة، ج2، ص47.
19. بحارالانوار، ج44، ص388.
20. ارشاد، شیخ مفید، ج2، ص82.
21. همان، ج2، ص89.
22. انساب الاشراف، ج3، ص184.
23. الملهوف، ص38.
24. ارشاد، شیخ مفید، ج2، ص91.
25. الملهوف، ص39.
26. نفس المهموم، ص230.
27. الامام الحسین و اصحابه، ص257.
28. امالی شیخ صدوق، مجلس30.
29. شعر از غلامرضا سازگار.
منبع:نشریه مبلغان ، شماره 51
در صحراي کربلا برخي از زنان نيز در شمار شهدا بودهاند.
از اين گروه ميتوان به «ام وهب» همسر عبدالله بن عمير كلبي يكي از شهيدان كربلا اشاره كرد.
ابو مخنف، راوي اولين مقتل شهيدان كربلا، ميگويد:
عبدالله بن عمير كلبي به ميدان جنگ رفت و با حضور او كارزار سختي در گرفت، به گونهاي كه گرد و غبار اين زدوخوردها از افق ديد ميكاست.
وقتي گرد و غبار ميدان فرو نشست، همسر عبدالله بن عمير از خيمهها خارج شد و به سوي ميدان شتافت و چون با منظرة شهادت همسرش روبرو گرديد، خود را نزديك بدن او رسانيد و بالاي سرش نشست و پيوسته ميگفت: بهشت گواراي تو باد، اميدوارم خدا مرا نيز در كنار تو بپذيرد. چيزي نگذشت كه شمر به غلامش رستم دستور داد تا با ستون خيمه بر سرش بكوبد. عمود آهنين سرش را شكافت. او نيز در کنار شهيدان كربلا جاي گرفت.
عاتكه فرزند مسلم بن عقيل نيز از كساني بود كه در اثر حمله دشمن به خيام، زيردست و پاي اسبان قرار گرفت و به گونهاي سخت و مشقتآور به شهادت رسيد.
هانيه، نوعروسي كه در كربلا به همراه همسرش از روز اول محرم و در مسير حركت سيدالشهدا، اسلام آورده و به كاروان آن حضرت ملحق گرديدند، هم از شهيدان كربلا شمرده شده است. او نيز پس از شهادت همسرش وارد ميدان شد و چون بر سر جسد بيجان همسرش نشست، غلام شمر او را به شهادت رسانيد.
گروه ديگري از بانوان كه تأثير حضور آنان در كربلا غيرمستقيم بود، بانواني بودندكه با تقديم فرزندانشان به آستان حسيني، در حمايت از فرزند غريب رسول اكرم(ص) سهم داشتند.
از اين دسته، ميتوان به «ام البنين» اشاره كرد كه مادر پرچمدار سپاه حسيني است. او علاوه بر تقديم فرزند رشيدش اباالفضل العباس به آستان حسيني، سه تن ديگر از فرزندانش را به گلستان حسيني تقديم كرد و از اين رو سهم ويژهاي در كربلا داشت.
ام ليلا مادر حضرت علياكبر(ع)، همسر امام حسن و مادر قاسم بن الحسن(ع) و رباب همسر با وفاي سيدالشهدا كه فرزندش علياصغر(ع) را به آستان حسيني تقديمكرد، نيز از اين گروه بانوان سعادتمندند.
بخشي از اين گروه، زناني بودند كه خود در خيمههاي حسيني صحنه شهادت فرزندانشان را نظاره ميكردند و در كربلا حضور داشتند. از آن جمله حضرت زينبكبري(س) بود كه دو فرزندش -عون و محمد- در كربلا به شهادت رسيدند.
ليلي مادر حضرت علياكبر، مادر قاسم بن حسن(رمله)، مادر عمرو بن جنادة و عبدالله بن مسلم از اين گروه بودند.
دستة سوم، بانوان بزرگواري بودند كه ضمن حضور در كربلا، همسرانشان را به آستان حسيني تقديم داشتند. از اين دسته ميتوان به «ام هاني» و «ام كلثوم» اشاره كرد.
همچنين همسر عبدالله بن عمير كلبي و همسر جنادة بن كعب انصاري از اين قسم بانوان هستند. اگر چه تأثير بانواني، چون همسر زهير «دلهم» با آن كه در كربلا حضور نداشت، كمتر از تأثير حضور اينان نبود، به ويژه آن كه زهير از مشورت با او، توفيق و سعادت ياري سيدالشهدا(ع) را دريافت. يكي از همراهان زهير بن قين كه در بازگشت از سفر حج با او همسفر بود، ميگويد: ما به ناچار با قافله حسيني كه راه به سوي كربلا ميپيمود، هممسير بوديم. به همين جهت زهير ميكوشيد كه هر كجا قافلة حسيني توقف ميكند، او حركت كند و بالعكس، تا آن كه به ناچار در يكي از منازل، هر دو در يك بيابان توقفكرديم. مشغول صرف غذا بوديم كه فرستادة امام حسين(ع) آمد و زهير را نزد خويشخواند. زهير نميخواست آن حضرت را در اين سفر همراهي كند، به همين سبب از ديدن فرستادة او خيلي ناراحت شد. «دلهم» همسر زهير ميگويد به او گفتم: سبحانا...! نميخواهي به پسر رسول خدا جواب مثبت بدهي؟ ميتواني نزد او بروي و سخنش را بشنوي و بازگردي. زهير به پيشنهاد همسرش و عليرغم ميل باطني خود به سوي خيام حسيني رفت و در ادامه، از جمله برجستهترين ياران حسيني و در شمار شهيدان سرشناس دشت گلگون كربلا جاي يافت.
پس آن مسمار در دست نوح روشن شد چنانكه ستاره رخشان در افق آسمان درخشنده مىشود. پس نوح از درخشندگى مسمار حيران شد و خداوند عالم، مسمار را به نطق و تكلم آورد با زبان گشاده و فصيح عرض كرد كه يا نوح! من بر اسم نامى خاتم انبياء محَّمدبنعبد ا... مقرَّر شدهام و درخشندگى من از بركت اسم آن بزرگوار است. پس جبرئيل نازل شد و حضرت نوح(ع) از جبرئيل سؤ ال كرد: يا جبرئيل! اين چه مسمارى است كه من هرگز مثل او را در درخشندگى نديدهام؟
جبرئيل گفت: اين مسمار بر اسم حضرت رسول ا...(ص) است. پس حضرت نوح سه مسمار ديگر از آنها را برداشت و هر يك را به طرفى از كشتى زد، و هر يك در درخشندگى مثل سابق بود، چون نوبت مسمار پنجم رسيد حضرت نوح(ع) آن را برداشت و ديد که درخشان و منوّر گرديد، در دستش، و رطوبت سرخى از آن مسمار ظاهر شد، حضرت نوح(ع) متعجّب ماند از جبرئيل سؤال كرد:
جبرئيل عرض كرد كه اين مسمار پنجم، مسمار حسين(ع) و به نام اوست، آن را به جانب مسمار پدرش بزن. حضرت نوح پرسيد كه اين چه رطوبت است كه از اين مسمار ظاهر مىشود؟ جبرئيل عرض كرد: اين خون است. و احوالات و وقايع كربلا را به حضرت نوح(ع) بيان كرد؛ حضرت نوح(ع) گريست و بر قاتلين آن حضرت لعن نمود.
وي در گفتهها و شعرهاي كلامي و حماسي خود، فضايل و شايستگيهاي امام علي(ع) را براي جانشيني پيامبر برميشمرد و او را برترين مردم پس از پيامبر و مظهر دادگري و عدالت ميخواند.
ام براء در جريان كارزار سهمگين صفين، به مردم درس شهامت و اميد و جهاد ميداد و آنان را به دفاع از امام زمان برميانگيخت.
عشق بيشائبه او به خاندان پيامبر، به وي نيرو ميداد و پايداري و نشاط و عزم او را در دفاع از حقيقت دوچندان مىكرد و در طول زندگي در برابر سنگدلترين و كينهتوزترين دشمنان علي(ع) چون كوه استوار بود.
ام براء، روزي از معاويه اجازه ملاقات خواست. به وي اجازه داده شد. او در حالي كه به تن سه زره (خودبافته) و عمامهاي بر سر داشت وارد شد و پس از سلام نشست. معاويه گفت: «اي دختر صفوان چگونهاي؟» گفت: « در حال خوبي، پس از قدرت، ضعف و سستي است و پس از نشاط كسالت و خستگى.»
معاويه (با ياد آوردن خاطرات جنگ صفين) از ام براء پرسيد: «بين امروز و روزي كه (در جنگ صفين در حمايت از علي شعر ميسرودي) چقدر فاصله است؟ روزي كه ميگفتي:
«اي عمرو از شمشير تيز و برنده و سستي ناپذير غافل مباش،
اسب خود را به سرعت زين كن و آماده كارزار شو و فرار را فراموش كن.
به دعوت امام پاسخ ده و پشت پرچمش حركت كن.
و دشمن را با شمشير برنده و بران، تار و مار گردان
اي كاش زن نبودم و ارتشيان فاجر و نابكار را از او دور ميساختم.»
معاويه گفت: تو كسي هستي كه اگر آن روز برگردد، تو هم باز خواهي گشت. ولكن علي(ع) در زير خاك پنهان شده و تو زندهاى.
دوباره پرسيد: «در مرگ او چه سرودهاي؟»
امبراء پاسخ داد: «فراموش كردهام.» برخي از همنشينان معاويه گفتند كه وي اين اشعار را در رثاي علي(ع) گفته است:
اي مردان! وحشت و هراس، مصيبت بسيار بزرگ است و شوخيبردار نيست
در فقدان امام و رهبر ما، خورشيد گرفت؛ كه او بهترين خلايق و امام عادل و دادگر است.
اي بهترين كسي كه بر مركب سوار شده و بهترين كسي كه بر خاك قدم برميدارد از برهنه پا و رونده با پاپوش.
اي پيامبر! نيروهاي ما متزلزل گرديد و حق در برابر باطل به خاك افتاد.
معاويه گفت: «خدا تو را بكشداي دختر صفوان! تو چيزي براي گفتن باقي نگذاشتهاي، حال براي چه حاجت و كار نزد من آمدهاى؟»
ام براء گفت: «پس از اين سخنان هيهات كه از تو چيزي بخواهيم. سپس برخاست و رفت.»
اين حرم با شکوه، که يکى از ستارگان آسمان سيادت و گلى از بوستان نبوت و ولايت، امامزاده جليل القدر، حضرت عليا مخدره، «فاطمه» فرزند بلا فصل امام همام، حضرت موسى کاظم عليه السلام در آن آرميده است، همه روزه پذيراى زائران فراوانى از راههاي دور و نزديک ميباشد.
-سبط ابن جوزى _دانشمند معروف اهل سنت در قرن هفتم _ هنگام شمارش اولاد حضرت امام موسى کاظم عليه السلام از چهار دختر آن حضرت به نام فاطمه به شرح ذيل ياد کرده است:
1. فاطمه کبرى
2. فاطمه وسطى
3. فاطمه صغرى
4. فاطمه اخرى
عمده دلائل هجرت اين اختران فروزان به ايران عبارتند از:
1. خفقان، ظلم و شکنجه و آزار و اذيت عمال خلفاى عباسي.
2. استقبال و احترام ايرانيان به فرزندان و فرزند زادگان ائمه اطهار عليهم السلام
3. دور بودن منطقه ايران از دست خلفاى عباسى.
4. تشکيل حکومتهاى اسلامى مستقل در بعضى از مناطق ايران.
5. ديدار با امام رضا عليه السلام.
6. زندگى در سايه امام رضا عليه السلام همراه با امنيت و آرامش.
حضرت احمد بن موسى عليه السلام در اوايل قرن سوم به قصد ديدار برادر بزرگوارش حضرت امام رضا عليه السلام رهسپار ايران شد و در اين مسافرت بالغ بر 1200 نفر از امامزادگان و ذريه ائمه عليهم السلام ايشان را همراهى ميکردند.
بنا به احتمال قوى، يکى از همراهان آن حضرت، بى بى فاطمه اخرى عليها السلام، همين خواهر امام ميباشد. پس از به شهادت رسيدن حضرت احمد بن موسى عليه السلام به دست استاندار شيراز، هر يک از اصحاب حضرت شاهچراغ و امامزادگان به مناطقى فرار نموده اند که در اين ميان ميتوان ورود حضرت «خواهر امام» و جمع ديگرى از امامزادگان را به منطقه ديلم و رشت نام برد؛ آن هم به جهت دورى اين منطقه از دست خلفاى عباسى و وجود مخفيگاههاي مناسب در جنگلهاى انبوه و بودن دولتهاى اسلامى مستقل در اين مناطق.
ذکر دو کرامت از ناحيه مقدسه فاطمه اخرى عليها السلام
مسؤول هيات امناء آستانه مبارکه خواهر امام رشت، در مورد دختر هيجده ساله اى که مورد عنايت حضرت فاطمه اخرى، واقع گرديده بود ميگويد:
اين دختر که دچار تشنج اعصاب شده بود، هر چه به پزشک مراجعه ميکرد موثر واقع نمىشد و زندگى بر همه خانواده وى مشکل گرديده بود. با نااميدي کامل از پزشکان به قصد زيارت حضرت فاطمه اخرى عليها السلام خواهر امام رضا عليه السلام، وارد آستانه مبارکه آن بى بى ميشود.
وي ساعت 30/2 بعد از ظهر وارد حرم خواهر امام شده، درخواست ميکند که خود تنها در حرم مشغول راز و نياز باشد، اما به جهتى با تقاضاى اين خواهر موافقت نشد و او در پشت درهاى بسته مشغول نماز و دعا ميشود. پس از ساعتها که حالت روحانى به وى دست داد، متوجه ميشود که بهبود يافته و مشمول عنايت و کرامت اين بى بى واقع شده است.
همچنين زنى از شهرستان لاهيجان، مبتلا به فلج پا بود.
اين خانم محترم به اميد شفا و بهبودى به محضر دختر موسى بن جعفر عليه السلام وارد شد و با حالت تضرع و خشوع و قرائت قرآن و نماز، شفاى خود را ازاين بى بى درخواست نمود. ساعتى از اين حال گذشت؛ اما نتيجهاى نديد. تصميم ميگيرد به شهر خود (لاهيجان) برگردد؛ اما متوجه ميشود که پايش از حالت فلجى به حالت عادى برگشته و مشمول شفا و عنايت حضرت فاطمه اخرى، دختر موسى بن جعفر عليه السلام قرار گرفته است.
كتاب شريف عيون أخبار الرضا شامل روايات زيبايي از امام هشتم شيعيان حضرت علي ابن موسي الرضا(عليهما السلام) است كه خواندن اين روايات شريفه در اين روز و شبهاي گرامي، شيريني دو چنداني دارد.
به مناسبت سالروز ولادت با سعادت ولي نعمتمان حضرت ابالحسن امام رضا عليهماالسلام،به نقل از همين كتاب (ترجمه غفارى و مستفيد، ج1 ص 444 باب 20)، شريف درباره صفت امام، امامت، فضل و رتبه امام است.
عبد العزيز بن مسلم گويد: در زمان علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام در مرو بوديم، از آغاز ورود - روز جمعه- در مسجد جامع آن شهر گرد آمده بوديم و مردم در باره امامت و اختلافات زياد مردم در آن مورد، بحث و گفتگو مىكردند، من نزد آقا و سرورم حضرت رضا- عليه السّلام- رفتم و گفتوگوهاى مردم را به عرض ايشان رساندم.
حضرت تبسّمى كرده فرمودند: اى عبد العزيز! مردم اطّلاعى ندارند، از دين خود به نيرنگ گمراه شدهاند، خداوند تبارك و تعالى پيامبر خود را قبض روح نكرد مگر بعد از اينكه دين را براى او كامل گردانيد و قرآن را كه بيان همه چيز در آن است، بر او نازل فرمود، حلال و حرام، حدود و احكام و جميع نيازمندىها را به طور تمام و كمال در آن بيان فرمود و گفت: «ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ» (در كتاب هيچ چيز را فروگذار نكرديم- انعام: 38) و در حجّة الوداع كه در آخر عمر حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله واقع شد اين آيه را نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» (امروز دين شما را برايتان كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين، براى شما پسنديدم- مائده: 3) و مسأله امامت، تمامكننده و كاملكننده دين است، و حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله قبل از وفات خود، دين را براى مردم توضيح داده، تبيين فرمود، و راه آن را براى آنان آشكار كرد، آنان را در مسير حقّ قرار داد و علىّ عليه السّلام را بعنوان امام و راهنما برايشان تعيين فرمود، و تمام آنچه را كه مردم به آن نيازمندند، بيان فرمود، هر كس گمان كند خداوند دين خود را كامل نكرده، در حقيقت كتاب خدا را ردّ كرده است، و هر كس كتاب خدا را ردّ كند كافر است، آيا مردم به قدر و ارزش امامت و موقعيّت آن در بين امّت آگاهند تا انتخابات آنان در آن مورد قابل قبول باشد؟!
امامت، جليل القدرتر، عظيم الشّأنتر، والاتر، منيعتر و عميقتر از آن است كه مردم با عقول خود آن را درك كنند، يا با آرا و عقائد خويش آن را بفهمند يا بتوانند با انتخاب خود امامى برگزينند، امامت چيزى است كه خداوند بعد از نبوّت و خلّت (مقام خليل اللّهى) در مقام سوم، ابراهيم خليل عليه السّلام را بدان اختصاص داده به آن فضيلت مشرّف فرمود، و نام او را بلند آوازه كرد، خداوند مىفرمايد: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» (اى ابراهيم! تو را براى مردم، امام برگزيدم- بقره: 124) و ابراهيم عليه السّلام از خوشحالى گفت: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي» (آيا از فرزندان و نسل من هم امام برگزيدهاى؟ بقره: 124) خداوند فرمود: «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (عهد من به ظالمين نمىرسد- بقره: 124) و اين آيه امامت هر ظالمى را تا روز قيامت ابطال مىكند. و بدين ترتيب امامت در خواصّ و پاكان قرار گرفت.
سپس خداوند با قرار دادن امامت در خواصّ و پاكان از نسل او، وى را گرامى داشت و فرمود: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» (اسحق و نيز يعقوب را- اضافه بر خواستهاش- به او بخشيديم، و همگى آنان را از صالحين قرار داديم، آنان را امامانى قرار داديم كه به دستور ما هدايت مىكردند و انجام كارهاى نيك و اقامه نماز و پرداخت زكات را به آنان وحى كرده دستور داديم، و ما را عبادت مىكردند- انبياء: 73/ 74). و امامت به همين ترتيب در نسل او باقى بود و يكى بعد از ديگرى نسل به نسل آن را به ارث مىبردند تا اينكه پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله وارث آن گرديد.
خداوند مىفرمايد: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» (سزاوارترين و شايستهترين مردم در انتساب به ابراهيم كسانى هستند كه او را پيروى نمودند و اين پيامبر و نيز كسانى كه ايمان آوردند. و خداوند وليّ مؤمنين است- آل عمران: 67) و اين امامت خاصّ حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله بود كه به امر خدا- به همان گونه كه خداوند واجب فرموده بود- بعهده علىّ عليه السّلام قرار داد و سپس در آن دسته از نسل حضرت علىّ عليهم السّلام كه برگزيده بودند، و خداوند علم و ايمان به ايشان داده، قرار گرفت.
خداوند مىفرمايد: «وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ» (كسانى كه علم و ايمان به ايشان داده شده بود، [خطاب به مجرمينى كه بعد از قيام قيامت مىگفتند: بيش از اندك زمانى، در قبر نماندهايد] گفتند: شما در كتاب و علم خدا، تا روز قيامت در قبر ماندهايد و امروز همان روز قيامت است- روم: 56) پس اين امامت در اولاد على عليه السّلام تا روز قيامت خواهد بود، زيرا پيامبرى بعد از محمّد صلى اللَّه عليه و آله نخواهد آمد. حال، چگونه اين جاهلان مىخواهند انتخاب كنند؟ امامت مقام انبيا، و ارث اوصيا است، امامت نمايندگى خداوند- عزّ و جلّ- و جانشينى پيامبر، و مقام امير المؤمنين و ميراث حسن و حسين عليهما السّلام است.
امامت زمام دين و باعث نظم مسلمين و صلاح دنيا و عزّت مؤمنين است. امامت پايه بالنده اسلام و شاخه و نتيجه والاى آن است، توسّط امام است كه نماز و زكات و روزه و حجّ و جهاد به كمال خود مىرسد، و فىء و صدقات وفور مىيابد، و حدود و احكام جارى مىشود، و مرزها حفظ و حراست مىشود، امام حلال خدا را حلال، و حرام خدا را حرام ميكند، و حدود او را جارى مىنمايد و از دين خدا دفاع كرده، با حكمت و موعظه نيكو و دليل قاطع، مردم را به راه پروردگارش فرا مىخواند، امام همچون خورشيد درخشان جهان است، خورشيدى كه دور از دسترس دستها و چشمها در افق قرار دارد، امام، ماه نورانى، چراغ درخشان، نور ساطع و ستاره راهنما در دل تاريكىها و صحراهاى خشك و بىآب و علف و موجهاى وحشتناك درياها است.
امام همچون آب گوارا بر تشنگان است، راهنماى هدايت و منجى از هلاكت است. امام همچون آتشى است در بلندىهاى بيابانها، كسى كه از سرما به آن آتش پناه برد، او را گرم مىكند، و در مهلكهها راهنمايى مىكند، هر كس از او دست بكشد، هلاك خواهد شد.
امام ابر پر باران و باران پر بركت است، خورشيد درخشان و زمين گسترده است، او چشمه جوشان و باغ و بركه است.
امام امينى است همراه، پدرى است مهربان، او برادر تنى است، در مصائب پناه بندگان است.
امام امين خدا در زمين و حجّت او بر بندگان است، او خليفه خدا در كشور اوست، امام دعوتكننده مردم بسوى خدا و مدافع حرمتهاى الهى است.
امام از گناهان پاك است و از عيوب مبرّى، علم به او اختصاص دارد، حليم و بردبار است، مايه نظم دين و عزت مسلمين است، باعث خشم منافقين و هلاكت كافرين است.
امام در دوران خود نظير ندارد، كسى به او نزديك نيست، هيچ دانشمندى با او همتراز نيست، بدل ندارد، مثل و مانند ندارد، بدون اينكه به دنبال فضيلت باشد و يا خود فضيلت بهدست آورده باشد، فضيلت به او اختصاص يافته است و خداوند بخشاينده با فضيلت، فضل را به او اختصاص داده است.
پس كيست كه بتواند امام را بشناسد يا او را انتخاب كند؟! نه، هرگز، هرگز، در وصف شأنى از شئون او و فضيلتى از فضائل او عقول به گمراهى افتاده و حيران و سرگردان مانده است، و ديدگان درمانده و ناتوان گشته و بزرگان احساس كوچكى مىكنند، و حكما حيرانند، عقل عقلا كوتاه است، خطبا از خطابه باز ماندهاند و عقلا و دانايان از دركش عاجز شدهاند، و شعرا از شعر گفتن ناتوان گشتهاند و ادبا عاجز شدهاند و بلغا خسته و ناتوان شدهاند و همگى به عجز و ناتوانى (خود) معترفند، چگونه مىتوان او را وصف كرده و كنه او را بيان نمود، يا چيزى از كار او را فهميد يا كسى را يافت كه جاى او را بگيرد؟. نه، چگونه ممكن است؟ و حال آنكه نسبت او و وصفكنندگانش همچون ستارهها و دست مردم است؟
پس انتخاب مردم كجا و اين مقام كجا؟ عقول كجا و درك اين منزلت كجا؟ اصلاً كجا مىتوان چنين شخصى يافت؟ گمان بردهاند كه مىتوان او را در غير آل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله يافت، به خدا قسم نفسشان به آنان دروغ گفته و اباطيل آنان را به آرزو انداخته است و در نتيجه به پرتگاهى بلند و مشكل و لغزنده پا گذاردهاند كه پاهايشان از آن خواهد لرزيد به پايين خواهند افتاد، با عقولى سرگردان، ناقص و باير و عقايدى گمراهكننده در صدد نصب امام بر آمدهاند كه جز دورى از مقصد نتيجهاى نخواهند گرفت، خدا آنان را بكشد! به كجا برده شدهاند!؟ در صدد كارى بس مشكل برآمده و خلاف حق سخن گفتهاند و به گمراهى عميقى دچار گشته و در سرگردانى افتادهاند، زيرا با آگاهى امام را ترك كردهاند، و شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت بخشيد و آنان را از راه حق بازداشت، حال آنكه بينا و بصير بودند.
آنان انتخاب خدا و رسولش را كنار گذارده، انتخاب خود را در نظر گرفتند، در حالى كه قرآن با صدايى بلند به آنان خطاب مىكند: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَ» (و پروردگار تو آنچه را بخواهد مىآفريند و بر مىگزيند، آنان حق انتخاب ندارند و خداوند از شرك آنها، منزه و برتر است- قصص: 68) و نيز مىفرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» (آنگاه كه خدا و رسولش به كارى دستور دادند، هيچ مرد و زن مؤمنى از پيش خود حق انتخاب نخواهد داشت- احزاب: 36) و نيز مىفرمايد: «ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ* أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ* أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُونَ* سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعِيمٌ* أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ إِنْ كانُوا صادِقِينَ» (شما را چه مىشود؟ چگونه حكم مىكنيد؟ آيا كتابى آسمانى داريد كه در آن چنين مىخوانيد كه آنچه خود بخواهيد دارا خواهيد بود؟ يا عهد و پيمانى- پايدار تا قيامت- مبنى بر اينكه هر آنچه حكم مىكنيد، خواهيد داشت، از ما گرفتهايد؟ از آنان بپرس كداميك از آنان چنين چيزى را ضمانت مىكنند آيا شريكانى دارند؟ اگر راست مىگويند شركاى خود را بياورند- قلم: 41- 36) و نيز خداوند مىفرمايد: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها» (آيا در قرآن تدبّر نمىكنند يا بر دلها قفل زده شده است؟- محمّد: 24) يا خداوند بر دل آنان مهر زده و ديگر نمىفهمند، يا «مىگويند شنيديم و حال آنكه نمىشنوند، بدترين جنبندگان از نظر خداوند، كر و لالهايى هستند كه نمىانديشند، و اگر خدا خيرى در آنان سراغ داشت آنان را شنوا مىكرد و اگر آنان را شنوا مىكرد، پشت كرده اعراض مىنمودند» و «گويند: مىشنويم و نافرمانى مىكنيم» بلكه آن «فضل خداوند است كه به هر كه بخواهد عطا مىفرمايد و خداوند داراى فضلى بزرگ است».
پس چگونه ميخواهند امام را برگزينند و حال آنكه امام عالمى است كه جهل در او راه ندارد، و فرمانروايى است كه سختى نمىدهد، معدن قداست و پاكيزگى و عبادت و علم و بندگى است، دعاى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فقطّ در حقّ او بوده است. (مثل: اللّهم وال من والاه (و يا) اللّهمّ اذهب عنهم الرّجس - و غيره) و يا پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فقطّ او را به امامت فرا خوانده است، وى از نسل حضرت صدّيقه طاهره است و هيچ عيبى در نسب او نيست، هيچ شريفى همتراز او نيست، نسب او از قريش است، و در بين قريش، از بنى هاشم است، كه از بقيّه قريش شرافت بيشترى دارند، و در آن ميان، از عترت، يعنى از آل و نزديكان حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله است، امام از نظر خداوند مرضى و پسنديده است.
شريفترين اشراف است، او از نسل عبد مناف است، علم او دائما رو به افزونى است، حلم و بردبارى او كامل و تمام عيار است، بر امر امامت توانا و قدرتمند است، به نحوه اداره امور امّت عالم و آگاه است، اطاعتش واجب است، به فرمان خداوند به امر امامت قيام كرده، (يا مجرى اوامر و فرامين الهى است)، خير خواه بندگان خدا و حافظ دين اوست، خداوند انبياء و أئمّه- صلوات اللَّه عليهم- را توفيق مىدهد و از علم و حكمت مخزون خود علومى به آنان مىدهد كه به ديگران نداده و لذا علم آنان از تمامى علوم اهل زمان برتر و بالاتر است، خداوند مىفرمايد: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (آيا آنكه خود، هدايتكننده مردم به سوى حقّ است شايستهتر است كه از او تبعيّت كنند يا آنكه تا راهنمايىاش نكنند هدايت نمىيابد، چه مىشود شما را؟ چگونه حكم مىكنيد؟- يونس: 35) و نيز مىفرمايد: «وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً» (هر آن كس را كه حكمت دهند، خير كثيرى بدست آورده است- بقره: 269) و در مورد طالوت فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ» (خداوند او را بر شما برگزيد و به علاوه، به او افزونى در علم و قدرت جسمانى اعطاء فرمود، و خداوند پادشاهى خود را به هر كس بخواهد عطا مىكند، و خداوند غنى، توانمند و داناست- بقره: 247)
و نيز به پيامبرش مىفرمايد: «وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً» (فضل خدا بر تو عظيم است- نساء: 113) و نيز در مورد ائمّه از اهل بيت خاندان و نسلش مىفرمايد: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً* فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً» (آيا به مردم- بخاطر فضلى كه خداوند به آنان داده است- حسد مىورزند؟ ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان پادشاهى بزرگى عطا نموديم، پس بعضى از آنان ايمان آوردند و گروهى از آن اعراض كردند و آتش جهنّم (براى آنان) كافى است- نساء: 55- 54).
و هر گاه خداوند، بندهاى را براى اداره امور بندگانش برگزيند، به او شرح صدر و آمادگى كامل اين كار را عنايت مىفرمايد، و در قلبش چشمههاى جوشان حكمت قرار مىدهد، و علم را كاملا به او الهام مىفرمايد، و بعد از آن از هيچ پاسخى در نمىماند و از رفتار و گفتار صحيح دور و منحرف نمىشود. او معصوم است و مؤيّد، خداوند او را توفيق مىدهد و در راستى و درستى پا برجا و محكم نگه مىدارد. از خطاى لغزش و سقوط در امان است، خداوند فقط او را اين گونه قرار داده است تا حجّت خدا باشد بر بندگانش و گواه او باشد بر خلقش، و اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد مىدهد، و خداوند داراى فضلى بزرگ است، حال آيا بر چنين چيزى توانايى و دسترسى دارند تا بتوانند او را برگزينند؟ يا فرد منتخب آنان چنين اوصافى دارد تا او را بر ديگران مقدّم بدارند؟ قسم به خانه خدا كه از حقّ تجاوز كردهاند، و كتاب خدا را به پشت سر انداختهاند، گويا هيچ نمىدانند! در كتاب خدا، شفاء و هدايت است و آنها آن را كنار گذارده و از هواى نفس خود پيروى كردهاند، و لذا خداوند آنان را نكوهش فرموده و مورد نفرت و غضب نموده و هلاك كرده، مىفرمايد:
چه كسى گمراهتر از آنكه بىراهنماى الهى خودسرانه عمل كند و خدا ستمكاران را راه ننمايد و فرموده «فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ» (هلاكت باد بر آنان و خداوند كارهايشان را در بيراهه و گمراهى قرار داد- محمّد: 8) و نيز فرموده است:
«كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ»
(بزرگ نفرت و دشمنى است نزد خدا و نزد مؤمنين، اين گونه خداوند بر هر قلب انسانهاى متكبر و جبار مهر مىنهد- مؤمن: 35). و اين حديث را محمّد بن محمّد بن عصام كلينىّ و علىّ بن محمّد بن- عمران دقّاق و علىّ بن عبد اللَّه ورّاق و حسن بن احمد مؤدّب و حسين بن ابراهيم ابن احمد بن هشام مؤدّب- رضى اللَّه عنهم- برايم نقل كرده و گفتهاند: محمّد ابن يعقوب كلينىّ اين حديث را از ابو محمّد قاسم بن العلاء و او از قاسم بن- مسلم و او از برادرش عبد العزيز بن مسلم از حضرت رضا عليه السّلام برايشان نقل كرده است.
دژخيمان خالدبن عبدا... قسرى، استاندار هشام بن عبدالملك در كوفه، وى را به همين علت دستگير كردند و به زندان افكندند.
كميت در زندان دريافت كه او را اعدام خواهندكرد؛ در نتيجه مخفيانه براى همسرش پيام داد و وى را از جريان مطلع ساخت.
در يكى از روزهاى ملاقات، همسر كميت، لباس هاى شوهرش را به تن كرد و لباسها و نقاب خود را به كميت پوشاند, يكى دو بار او را برانداز كردو گفت: هيچ معلوم نيست، فقط مردانگى شانههايت پيداست، آنهم عيبى ندارد, به نام خداوند خارج شو!
كميت بن زيد اسدى به همراه دو زن ديگر از زندان خارج شد وكسى از مامورين متوجه خروجش نشد.
جمعى از جوانان بنى اسد كه دورادور مراقب كميت بودند, او را از محل دور كردند و به يكى از نقاط كوفه كه از قبل مشخص شده بود, بردند.
در زندان، وقتى مامورين، كميت را صدازدند, جوابى نشنيدند, وارد زندان شدند تا از او خبر بگيرند, ناگهان با زنى روبروشدند كه لباس هاى كميت را بر تن كرده و او را فرارى داده است.
زندانبانها با كمال ناراحتى، جريان را به استاندار كوفه خبر دادند, خالدبن عبدا... قسرى، همسر شجاع كميت را احضار و او را به شدت تهديدكرد و گفت: بايد شوهرت را تحويل زندان بدهى!
در اين كشمكش، جمعى از جوانان دلاور بنى اسد نزد خالد آمدند و به حمايت از همسر قهرمان كميت پرداختند.
سرانجام، استاندار كوفه احساس خطر كرد و اين بانوى شجاع را آزادساخت.
ام خالد خزرجى دختر قيس بن عمرو بن امرئ القيس خزرجى و مادر خالدبن زيد معروف به ابوايوب انصارى اهل مدينه است كه به اعتبار اسم فرزندش خالدبن يزيد ام خالد، و به اعتبار كنيه فرزند خود ايوب، ام ايوب شهرت يافته است.
از ويژگيهاى ممتاز ام خالد و فرزندش ابو ايوب انصارى اين است كه وقتى پيامبر اسلام(ص) دوشنبه دوازدهم ربيع الاول، سال اول هجرت وارد شهرمدينه شد، ميزبان شخصيت اول اسلام بوده اند.
ابو ايوب انصارى از ياران سرشناس و فداكار رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بوده و در جنگهاى زمان آن حضرت مانند جمل، صفين و نهروان شركت داشته است. پس از شهادت على(ع) هم براى جهاد به اسلامبول رفت و پس از وفات، همانجا مدفون گرديد و مزار او همچنان مورد احترام مردم است.
به هر حال، ابوايوب و مادرش، اولين ميزبان پيامبر(ص) در مدينه بوده اند. داستان اين ميزبانى هم شنيدنى است: هريك از قبايل مدينه، بهطور دستجمعى حضور رسول رحمت مى رسند و با كمال خضوع و ارادت، آن حضرت را به خانه خويش دعوت مى كنند. رسول خدا(ص) هم با همراهان، فاصله ميان مسجد قبا تا شهر مدينه آن روز را پشت سر مى گذارد و استقبال كنندگان دسته دسته به پيامبر(ص) خوش آمد مى گويند و مقدم مباركش را گرامى مى دارند. رسول خدا(ص) مىفرمود: راه شترم را باز گذاريد و آن را رها كنيد؛ زيرا اين حيوان ماموريتى دارد كه خود آن را انجام مى دهد.
شترى كه پيامبر(ص) بر آن سوار بود، در محله بنى مالك بن نجار توقف كرد و روى زمين نشست. رسول خدا(ص) پياده شد، و در حالى كه باز هركسى او را به خانه خود دعوت مىكرد، ابوايوب انصارى، خورجين زاد و توشه رسول خدا(ص) را برداشت و به خانه خويش برد.
ام خالد مادر او در عالم خواب بهسر مى برد، كه ابو ايوب فرياد همراه با شادى برداشت: مادرم ! در را باز كن، كه پيامبر برگزيده به خانه ما مى آيد.
از آن طرف رسول خدا(ص) هنوز در ميان استقبال كنندگان سرگرم پاسخگويى به اداى احترام آنها بود، كه متوجه شد خورجين و اثاث او را منتقل كرده اند و آن گاه بهطرف خانه ابو ايوب حركت كرد.
ام خالد كه راوى اين حديث و ميزبان رسول خدا(ص) است، نابيناست و نمىتواند به خوبي از ميهمان عزيزتازه وارد پذيرايى كند. ولي بهعنوان اولين معجزه رسول خدا(ص) در مدينه، ام خالد بينايي خود را باز مييابد.
اقامتگاه پيامبر(ص) در خانه ام خالد، از يك اطاق و يك بالاخانه كوچك تشكيل مى شد. رسول خدا(ص) در اتاق استقرار يافته بود تا بهتر بتواند با ديداركنندگان خود معاشرت داشته باشد.
ام خالد و فرزندش سكونت در جايي را كه طبقه پايين آن محل نزول وحى و فرشتگان آسمانى بود، براى خود خلاف ادب مى دانستند و ناچار به پيامبر(ص) پيشنهاد كردند که ايشان در بالاخانه مستقر شود، اما رسول خدا(ص) به دليل راحت تر بودن براى رفت وآمد مردم، در همان اتاق پايين به سكونت خود ادامه داد.
منبع: زنان دانشمند و راوى حديث
دريازدهم ربيع الاول سال 145 ه.ق. دختر حسن بن زيد كه بر حسب اظهار نظر برخي سيره نويسان، در قيافه و شمايل به جدّش رسول اكرم صليا...عليهوآلهوسلم شباهت داشت، صاحب دختري شد كه او را «نفيسه» ناميد.
سيده نفيسه در حال عبادت و زهد در مدينه طيبه پرورش يافت. او روزها را روزه بود و شبها را به نماز و عبادت ميگذرانيد و از حرم جدّش، حضرت محمد، جدايي نميگرفت. سي مرتبه حجّ گزارد كه بيشترش را پياده راه سپرد.
زينب، دختر يحيي متوج، برادر زاده نفيسه ميگويد: چهل سال در خدمت عمهام (نفيسه) بودم، نديدم شبها بيشتر بخوابد و يا روزها غذا بخورد؛ به او گفتم: آيا با خود مدارا نميكني؟ در پاسخ گفت: چگونه چنين كنم در حالي كه در مقابل من گذرگاههاي سخت و خطرناكي است كه احدي نميتواند از آنها عبور كند؛ مگر آنكه جزو رستگاران باشد.
نفيسه خاتون در زمره بانواني است كه در تاريخ اسلام به قرائت و ختم قرآن شهرت دارد و چون از سلاله خاندان طهارت بوده و در حديث و تفسير نيز تواناييهايي داشته، اين كتاب آسماني را از روي بصيرت ميخوانده و آيات قرآن بر جان پاك و دل مهذّبش مينشسته است. در حال تلاوت آيات ملكوتي، جذبات شوق الهي، او را فراميگرفته و وي را به درجاتي از معنويت و قداست سوق ميداده كه با رسيدن به اين كمالات، كراماتي را از خود بروز داده است. بزرگان و دانشمنداني كه در عصر او ميزيسته و با وي آشنايي داشتهاند، از مشاهده چنين حالاتي در اين بانو، متحير بودهاند.
در سال 183 ه.ق. امام هفتم عليهالسلام به شهادت رسيد و حضرت امام رضا عليهالسلام عهدهدار پيشوايي مردم گرديد؛ اما فشارها و آشفتگيهاي ناشي از حكمراني زمامداران خودسر عباسي همچنان ادامه داشت. در همين حال، اسحاق بن حسن بن زيد (برادر سيده نفيسه) در حبس هارون رحلت يافت.
يكي از كارگزاران عباسي در مدينه مأموريت يافت كه به خانههاي آل ابيطالب حمله كند، اموال آنان را غارت نمايد و براي هر كدامشان تنها يك پيراهن بر جاي نهد. سيده نفيسه از وقوع اين رويدادهاي دردناك، احساس كرد بايد سرزمين حجاز را با تمام فضايلي كه دارد، ترك كند. وي در ذي حجّه سال 192 ه.ق. براي بار سيام، با پاي پياده به سوي مكه عزيمت نمود؛ تا بار ديگر خانه خدا را زيارت كند. در اين آخرين سفر معنوي، شوهرش (اسحاق مؤتمن) او را همراهي ميكرد. وقتي در بيت ا... الحرام به سر ميبرد، با حالتي از خشوع و خضوع از خداوند خواست او را در زيارت مرقد حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام موفق نمايد، كه پروردگار متعال دعايش را مستجاب کرد و او پس از اداي حجّ، همراه با همسر دانشور و با عطوفت خود، به سوي «بيت المقدس» رهسپار گرديد.
وي چون به اين ديار مبارك رسيد، به راهنمايي فردي كه در آن حوالي بود، به مسجد قدس رفت و پس از انجام عبادت در اين مكان مبارك و به جاي آوردن آداب مخصوصش، به سوي شهرك كوهستاني «الخليل» رفت؛ تا حرم حضرت ابراهيم عليهالسلام را در اين سرزمين زيارت كند.
سيده نفيسه چند صباحي در منطقه فلسطين اقامت داشت و چون مايل نبود به حجاز برود، رو به شوهرش کرد و گفت: تمايل دارم به مصر برويم، همان جا كه برخي از علويان زندگي ميكنند. عباسيان جفا پيشه در اين ديار نفوذ كمتري دارند، ترجيح ميدهم در اين كشور اسلامي رحل اقامت افكنيم.
سرانجام دختر حسن بن زيد، در سال 193 ه.ق. وارد سرزمين مصر شد. مردم اين سامان وقتي از ورود بانويي علوي با خبر شدند، به استقبال او آمدند و با هودجهايي كه حمل مينمودند، او را تا خانه والي مصر همراهي كردند. حاكم كه به خاندان عترت علاقه داشت، مقدم اين ميهمان را گرامي داشت و دستور داد خادمان و ملازمان در خدمت نمودن به وي، هيچ گونه كوتاهي نورزند.
از آنجا كه اقامت در مقرّ حاكم مصر براي او، با برخي تكلّفها و تجمّلات همراه بود، تصميم گرفت به جاي ديگر نقل مكان کند.
سيده نفيسه براي اينكه انس زيادي با حيات برزخي داشته باشد و توشه سراي جاويد را غنيتر کند، در خانهاي كه سكونت داشت، قبري حفر کرد و بسيار در آن نماز خواند و به نقلي هزار و نهصد بار قرآن را در اين جايگاه ختم نمود. از آنجا كه اين بانو از لذتهاي دنيوي كناره گرفت و به اندك غذايي قناعت كرد، ضمن آنكه هر روز بر نيروي ايمان و صلابت معنوي او افزوده ميگشت، به موازات اين اعتلاي روحاني، بدنش نحيف و تكيده ميشد. روز اوّل رجب سال 208 ه.ق. پاييز زندگي فرا رسيد. برادرزادهاش، زينب، ميگويد:
عمهام، سيده نفيسه، رنجور شد و در اوّلين روز از ماه رجب در بستر بيماري قرار گرفت. لحظه به لحظه حالش رو به وخامت مينهاد؛ اما با اين وجود، نه از عبادت شبانه دست كشيد و نه روزه داري خود را ترك نمود، تا آنكه در شب جمعه، مصادف با اوّل ماه رمضان سال 208 ه.ق. بيمارياش شدت يافت. روز بعد در حالي كه روزهدار بود، برايش طبيبي آوردند. وي كه از حكيمان حاذق و مشهور مصر بود، پس از بررسيهاي لازم و دريافت شرح حال بيمار، گفت: مريض بايد براي به دست آوردن سلامتي و كسب بهبودي، روزه خويش را افطار كند؛ چرا كه ضعفي مفرط در مزاجش نفوذ كرده و جانش را تهديد ميكند. وقتي سيده نفيسه اظهارات طبيب را شنيد، خاطرنشان ساخت:
«شگفتا! سي سال است كه از خداوند ميخواهم با حالت روزه از اين دنياي فاني به سراي باقي بروم.»
برادرزادهاش ادامه ميدهد:
عمّهام تا دهه دوم ماه رمضان المبارك سال 208 ه.ق. در همين حال بماند و چون حال احتضار به وي دست داد، قرآن را گشود تا آياتي را تلاوت کند. پس سوره انعام آمد. همين طور آيات آن را تلاوت مينمود، وقتي به آيه «كَتَبَ عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمَة» رسيد، روحش به جنان قدس پرواز كرد.
ام بشر خم شد. ام الخير و ام الحسن او را به داخل خيمه بردند. رمله بلند شد تا پيش او برود. صداي همهمه سربازان هياهويي عجيب برپا کرده بود. صداي بني هاشم را ميشنيد... چه سربازاني دارد اين ميدان! چه ياراني دارد اين امام! صدايي او را به خود آورد.
- رمله! يکي ديگر از اولاد علي(ع) هم اينک شهيد شده است... ميداني قاسم بي تاب رفتن است. بايد او را کمک کنم. رمله ناله بلندي کشيد و اشک از چشمانش سرازير شد. عشق چه سربازاني دارد در اين ميدان. رمله سلاح را بر کمر قاسم بست...
- قاسم جان! تو مطمئن هستي که ميخواهي به ميدان بروي؟
- بله مادر. عمويم تنهاست. ديگر ياوري ندارد...
رمله اشکهاي صورتش را پاک کرد.
آتش از آسمان ميباريد. لبهاي خشکيدهاش به ياد آب له له ميزد.
قاسم نزد امام حسين(ع) رفت...
امام حسين(ع) سر بلند کرد.
قاسم سلاح بر کمر بسته بود. نوجوان کوچک برادر اين جا چه ميکرد؟!
- عموجان! اجازه ميدان رفتن ميخواهم.
امام گفت نه قاسم! تو هنوز نوجواني!
قاسم گفت من آن قدر بزرگ شده ام که بتوانم به دين خدا ياري برسانم.
امام روي برگرداند.
دلش نميآمد اين يادگار کوچک برادر روانه ميدان شود.
قاسم گريه کرد. اشک نمکين صورتش را سوزاند و رد سرخي بر گونه هايش کاشت.
عمو او را در بغل گرفت. با دستهاي خود صورتش را پاک کرد. قاسم را به سينهاش چسباند. شوري اشک را با گونه هايش حس کرد.
- قاسم جان! تو هنوز کوچکي. بگذار مردان جنگي بجنگند.
مگر چند مرد جنگي ديگر مانده بود؟ قاسم نپرسيد. حسين هم هيچ نگفت.
قاسم گفت نه عمو! خواهش ميکنم به من اجازه بده! من به برادرانم گفتم که در پي آنان ميآيم.
رمله به خيمه تکيه داده بود و پسرش را نگاه ميکرد. نوبت او بود. حسين(ع) قبول نميکرد.
صداي گريه قاسم به گوش رمله رسيد و به گوش ديگران...
امام قاسم را در بغل گرفت. اشک بر صورت او جاري شده بود.
- عموجان! تو را به مادرت زهرا(س)...
رمله همچنان به خيمه تکيه داده بود و صداي قاسم را ميشنيد.
اي پسر سعد! به فکر خدا نيستي، از روز قيامت ترس نداري که خاندان رسول خدا در اين بيابان با لب تشنه باشند.
از تشنگي چشمهاي آنان سياهي رود... خدا به تو جزاي خير ندهد.
تيغ تيز و بران در دست قاسم ميگشت. رمله شاهد بود که شمشير قاسم به کمر او نميرسيد. بر زمين کشيده ميشد. اما در دست او رام بود و گوش به فرمان.
يکباره شمشير بالا رفت. هيکل مردي که هزار برابر قاسم تجربه جنگي داشت، پيدا شد. قلب رمله از جا کنده شد.
صداي قاسم شنيده ميشد: منم قاسم از نسل علي(ع). ما و خانه خدا نزديکتر به نبي هستيم از شمر ذي الجوشن يا از پسر داعي.
صداها اوج ميگرفت، او پسران ازرق را کشت... او ازرق را هم کشت.
صداي قاسم نزديکتر شد:اي عمو! تشنه ام. تشنه..آيا نوشيدن جرعهاي آب ممکن است؟
امام گفت صبر کن. به زودي از دست رسول خدا(ص) سيراب خواهي شد.
عمر بن سعد از اين که سربازانش از نوجواني که پايش به رکاب نميرسيد، شکست ميخوردند سرافکنده شد. خواست حمله را شروع کند. حميد بن مسلم جلو آمد و گفت: آنها که دور او را گرفته اند براي او کافي هستند. اما عمر تصميم خود را گرفته بود. به تاخت به جلو رفت... صداي قاسم قلب رمله را شکافت:اي عموجان! مرا درياب!
عمر ازدي حمله ميکرد؛ ديگران هم از او حمايت ميکردند. اما قاسم تنها بود. فقط عمويش به سوي او ميرفت. عمر ازدي و قاسم زير پاي اسبها بودند. گرد و خاک بلند شد. صداها اوج ميگرفت و حسين يکه و تنها ميرزميد.
... گرد و خاک که فرو نشست، رمله قاسم را ديد که روي زمين افتاده بود و با پايش زمين را ميساييد.
عمو قاسم را در بغل گرفت؛ صداي حسين(ع) قلب رمله را فشرد.
به خدا قسم بر من بسيار دشوار است که تو مرا دعوت کني و من نتوانم تو را اجابت کنم...
عطيه از دانشمندان بزرگ و اسلام شناس عصر خويش شمرده مىشد و حتى دانشمندان اهل سنت نيز او را مورد اعتماد مىدانستند و دانش تفسيرى و حديثى اش را تأييد مىكردند.
اين شخصيت علمى شاگردان بسيارى تربيت كرد. در كتاب «تهذيب التهذيب» نام شانزده تن از آنها ثبت شده است. اعمش و پسران عطيه (حسن و عمر و على) در اين گروه جاى دارند.
على بن عطيه از اصحاب امام صادق(ع) نيز به شمار مىآيد.
آثار علمى
1. تفسير قرآن. عطيه دست پرورده استادى بزرگ چون ابن عباس بود و پنج جلد تفسير قرآن نگاشت.
2. خطبه فدك حضرت زهرا سلام ا... عليها دومين اثر جاودان عطيه است.
3. زيارت اربعين يادگار جاودان ديگر عطيه است.
ابعاد شخصيت سياسى عطيه
1. زبان گوياى ولايت علوى. عطيه كه پرورش يافته مكتب تشيع راستين بود، آموخته هايش را با زبانى گويا براى جامعه اسلامى و تاريخ بيان كرد و به يادگار گذاشت. آن بزرگوار به شيوه اى زيبا به دفاع از حريم ولايت علوى پرداخت و بدين سبب، نامش در سند بسيارى از رواياتى كه منزلت و فضايل حضرت على(ع) را بيان مىكند، ديده مىشود.
عطيه از كسانى است كه حديث غدير خم را به دورترين نقاط بلاد اسلامى رساند. او درباره شأن نزول آيه شريف «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك منربك» مىگويد: اين آيه در منزلت حضرت على بن ابى طالب نازل شد. بيان چنين احاديثى درباره شخصيت حضرت، در زمانى كه آشكارا بدان بزرگوار ناسزا مىگفتند، داراى ارزشى والا بود ؛ زيرا درباريان آگاه و مردم ناآگاه، دشنام دادن به آن حضرت در هر قنوت و خطبه را از فرايض مسلمانان مىدانستند! در چنين فضاى آشوبزده اي، عطيه به افشاگرى پرداخت و با نقل فضايل على(ع) كوشيد ولايت را در جامعه تثبيت كند.
2. زيارت اربعين و اقدامى انقلابى. زيارت اربعين عطيه و جابربن عبد ا... در آن زمان حساس، از بعد سياسى اهميت بسيار دارد. آنچه به زيارت اربعين جلوه اى خاص از شهامت و شجاعت مىدهد حركت قهرمانانه اين دو زائر در آن موقعيت حساس است؛ زيرا بعد از شهادت امام حسين(ع)، يزيد كسى را مانع ظلم و فساد خويش نمىديد و تمام سعى خود را به كار برد تا با خاموش كردن صداى هر مخالفى قيام عاشورا را امرى عادى و غير الهى جلوه دهد. بدين سبب، نگرش جامعه به نهضت امام حسين(ع) در ابتدا همراه با بى تفاوتى گاه اعتراض آميز بود. در آن موقعيت، حركت جابر از مدينه و عطيه از كوفه براى زيارت سيدالشهدا تاييدى بر قيام آن حضرت بود.
اين حركت انقلابى به شعله ور شدن نهضت حسينى و افشاى جنايتهاي دژخيمان بنى اميه انجاميد و عطيه و جابر از بنيانگذاران قيامهايى شدند كه در دفاع از قيام كربلا به وسيله توابين و ديگران شكل گرفت.
مقاومت عطيه
مبارزه سياسى عطيه عوفى در زمان حكومت جبار عبد الملك مروان، پنجمين خليفه اموى، در مقابل حجاج بن يوسف ثقفى، كه دستانش به خون شيعيان علوى آغشته بود، همچنان جاودانه ماند. در زمان فرمانروايى اين ستمگر اموى در كوفه قيامهاى متعددى شکل گرفت كه يكى از آنها قيام عبد الرحمن بن محمد بن اشعث در سال 80 ه. ق بود. اين نهضت از خراسان آغاز شد. عبد الرحمن، بعد از چندين بار درگيرى با لشكر حجاج، سرانجام در سال 83 در بصره دستگير شد. نكته جالب توجه در اين قيام آن است كه عده اى از بزرگان و دانشمندان شيعه و قاريان عراق مانند سعيد بن جبير و ابراهيم نخعى و عطيه عوفى، در ركاب عبد الرحمن بودند. وقتى عبد الرحمن شكست خورد، عطيه به سمت فارس گريخت. حجاج در فرمانى به محمد بن قاسم ثقفى، فرماندار فارس، نوشت: عطيه را دستگير و او را وادار کن به على ناسزا بگويد و اگر خودداري کرد، چهارصد تازيانه بر او بزن و موى سر و محاسنش را بتراش. فرماندار فارس عطيه را فراخواند و فرمان حجاج را برايش خواند. عطيه زير بار چنين ننگى نرفت؛ با كمال شهامت چون كوهى استوار ماند و سختترين شكنجهها و تازيانه هاى امويان را تحمل كرد. اين تابعى قهرمان، مدتى در فارس اقامت گزيد و چون قتيبه بن مسلم بر مسند استاندارى خراسان جاى گرفت به آنجا رفت و چندى در آن ديار به سر برد. سرانجام وقتى فرمانروايى عراق در دستعمر بن هبيره قرار گرفت، عطيه نامه اى به وى نوشت و خواستار پناهندگى و بازگشت به كوفه شد. عمر بن هبيره اجازه داد و عطيه به كوفه باز گشت. اين ياور مخلص اهل بيت عليهم السلام در سال 111 هجرى قمرى به سراى جاودانگى شتافت.
گفتاری تازه از آیت الله جوادی آملی - ویژه شهادت امام سجاد(ع)
...جریان سیّدالشهداء نه تنها در قبر بینظیر بود، در حال جان دادن هم بینظیر بود. در حال جان دادن هم که شنیدهاید؛ چون آنجا هم مستحب است، یا جزء آداب احتضار است که اگر کسی مُحتضر است، در حال جان دادن است؛ کسی دست به سینهاش نگذارد. این محتضر است، بالأخره در کشاکش مرگ است؛ گفتند: دست به سینهاش نگذارید، بگذارید آسان جان بدهد. خانوادههای شاهد، بدانند فرزندانشان برای یک همچنین امامی رفتند؛ با او محشورند!
وجود مبارک أبی عبدالله(ع) که در قتلگاه تمام قسمتهای چشمان مطهرش را خون گرفت، چشمان مطهرش بسته بود؛ دید این سینه سنگین شده؛ فرمود: کیستی؟ هر که هستی بدان، جای بلندی نشستهای.
«لَقَدِ ارْتَقَیتَ مُرتَقاً عَظیماً طالَما قَبَّلَهُ رَسُول الله...» (ناسخ التواریخ / ج2 / ص 390) هر که هستی، بدان اینجا خیلی بلند است. اینجا را پیغمبر مکرر میبوسید. دیگران میدیدند وجود مبارک پیغمبر این دکمهها را باز میکند، از یقه تا این قسمت سینه را مکرر میبوسد. نمیدانستند رازش چیست! چه اینکه لبان مطهر أبی عبدالله را هم میبوسد، نمیدانستند که رازش چیست!
وجود مبارک امام سجاد (ع) شبی که آمدند تا بدن شهدای کربلا را دفن کنند، همه را معرفی کرد، دستور داد همه آن ابدان را بیاورند پائین پای وجود مبارک سیّدالشهداء(ع)؛ با کمک بنی اسد آن ابدان دفن میشدند.
نوبت به 2 تا بدن که رسید، شخصاً این بدنها را دفن کرد و به اینها اجازه نداد. یکی بدن مبارک قمر بنی هاشم بود، چون به عمویش خیلی اظهار ارادت میکرد. در «الأمالی لِلصدوق» صفحه 463 آمده است «إنَّ لِعَمِیَّ العَباسْ دَرَجَهً یَغبِطُهُ بِهَا جَمیعُ الشُّهَداء یُومَ القِیامَه ...» خیلی به عمویش احترام میکرد.
حالا از مقامات قمر بنی هاشم چه خبر داشت، ما اطلاعی نداریم. خُب او کسی است که بالأخره هم وجود مبارک سیّدالشهداء به قمر بنی هاشم فرمود: من به فدای تو، اِرکَبْ بِنَفسِی اَنتْ ... هم امام صادق(ع) درباره او یک زیارت عظیمی دارد، هم امام سجاد این حرف را زد. با این 2 تا بدن یک کار اختصاصی کرد؛ که شخصاً وارد قبر شد، این بدنها را شخصاً به قبر برد و شخصاً دفن کرد. و اگر میگفتند: شما به تنهائی چگونه این بدن را دفن می کنید، می فرمود: إنَّ مَعِیَ مَنْ یُعینُنِی؛ با من کسانی هستند که من را کمک کنند.
جزء آداب دفن این است که وقتی مرده را در قبر گذاشتند، این کفن را از صورتش باز میکنند، این صورت را روی خاک میگذارند، 2 ـ 3 بار این جمله را با خدای سبحان میگویند: عَفوَکَ، عَفوَکَ، عَفوَکْ. حالا وجود مبارک امام سجاد(ع) بدن مطهر سیّدالشهداء(ع) را به قبر سپرد. میخواهد کفن از صورتش بردارد، صورت مطهرش را روی خاک بگذارد، بگوید: عَفوَکَ، عَفوَکَ! هیچ مصیبتی به اندازه مصیبت امام سجاد(ع) نیست؛ با این بدن چه کرد...
در شام وقتی از امام سجاد(ع) سئوال کردند در این جریان و در این جنگ چه کسی پیروز شد، فرمود: ما. با اینکه حضرت را با زنجیر اسارت وارد شام کردهاند، فرمود: «ما رفتیم، و دین را آزاد کردیم. مردم فهمیدند اسلام یعنی چه، قرآن یعنی چه، سنّت یعنی چه؛ و ... همه این امور را آزاد کردیم و برگشتیم؛ إذا اَرَدْتَ اَنْ تَعرِفَ مَنْ غَلَبْ فَإذا دَخَلَ وَقتُ الصَّلاه فَاَذِّنْ وَ اَقِمْ.»
جریان کربلا سالیان متمادی ذکرش، روضه خوانیاش، عرض ادب به پیشگاه سالار شهیدان قَدغن بود، تا عصر عباسیها هم همین طور بود؛ بعدها کم کم رواج پیدا کرد. آنوقت همین امام سجاد(ع) برای اینکه این نام را حفظ بکند؛ از هر فرصتی برای احیای نام کربلا استفاده میکرد. آب میآوردند برای وضو، حضرت متأثر میشد؛ گاهی هم اشک میریخت. گوسفند ذبح شدهای را میدید، متأثر میشد. نام غریب یا مظلومی را میشنید، متأثر میشد؛ در بسیاری از موارد اشک میریخت و با این اشک کربلا را نگه داشت. با این مرثیه خوانی و نوحه خوانی و عزاداری بسیاری از ائمه (ع) جریان کربلا را زنده نگه داشتند.
وجود مبارک امام پنجم، امام باقر (ع) وصیت کرده بود که بخشی از مال مرا وقف کنید، لِنَوادِبَ تَندُبُنِی بِمِنَی عَشرْ سِنینْ فرمود: زائران، حاجیان؛ وقتی اعمالشان را انجام دادند، در منا یک فراغتی دارند. یک دو یا سه شبی که آنجا هستند؛ شب یازدهم و شب دوازدهم را هستند، برخیها هم ممکن است تا شب سیزدهم باشند. این دو شب را یک فراغتی دارند، برنامهای ندارند، فقط بیتوته است. اینها آمادهاند برای شنیدن؛ قبلاً در جاهلیّت وقتی کارهایشان تمام میشد در مِنا، به مفاخر قوم و تبار و نِیای خودشان میپرداختند، اسلام که آمد، گفت: این حرفها را بردارید، مفاخر قرآن و انبیاء و اولیاء را بازگو کنید، آنها فخر نیست.
وجود مبارک امام باقر (ع) فرمود: مالی را من وقف کردم، 10 سال در منا برای من عزاداری کنید... یعنی نام خاندان عصمت و طهارت را، هدف، برنامه و انگیزه و هدایت های ائمه(ع) را، علوم و معارف دین را 10 سال برای مردم منتقل بکنید که کم کم این آثار بماند.
برای همین ائمه (ع) اصرار داشتند که اگر کسی این نام را احیاء کند، قدمی که به طرف مراسم عزای سالار شهیدان میرود، مخصوصاً آن وقت؛ و در همه اعصار، این برکت را دارد که این نام زنده میشود. انسان با حضور در محافل حسینی (ع) معنای اسلام را، معنای قرآن را، معنای سنّت را، معنای اسیر و امیر را، معنای مصادره شدن دین را کاملاً میفهمد. آن وقت وظیفة خود را در برابر این امور کاملاً می شناسد.

با توجه به اينكه حسين عليه السلام از قدرت بنى اميه و از ضعـف و زبونى مـردم زمـان مـطلع و آگـاه بود و رفتاركوفـيان را با پدرش على عليه السلام و برادرش امام مجتبى ديده بود، پس چرا قيام كرد و مانند برادرش حضرت امام حسن عليه السلام با حكومت وقت كنار نيامد؟
1 ـ ريشه كن كردن مظالم حكومت اموى
يكى از بزرگترين فلسفه قيام حسينى ايستادگى در برابر ظلم و ستم بى حساب حكومت اموى مخصوصا نسبت به شيعيان و تصفيه حساب حكومت با شيعه بود .
مـظالم حكومت اموى بى حد و حصر و در شمار نمى آيد كه ما فقط به چند نمونه آن اشاره مى كنيم :
الف ـ سلب امنيت :
حكام امـوى براى آنكه بيشتر بر مردم مسلط گردند و حق نفس كشيدن را حتى از مردم سلب كنند در سراسر كشور اسلامـى چنان ترس و وحشتى به وجود آورده بودند كه فوق آن مـتـصور نبود، افـراد بى گناه را به جاى گناهكار و مطيع را به جاى مخالف مجازات مى كردند، با ظن و گـمـان و تـهمت افراد را تحت فشار قرار مى دادند، نيكان و خوبان را بدون مـحاكمه به زندان مى انداختند.
هيچـكس بر مـال و جان خود ايمن نبود و لذا حسين عليه السلام قيام كرد تا اين ستمها و ظلم ها را ريشه كن نمايد.
ب ـ تحقير امت اسلامى :
يكى از كارهاى خطرناك حكومت اموى تحقير و اذلال و خوار ساختن مؤمنان مخصوصا شيعيان امـيرالمؤمنين حضرت على بن ابيطالب عليه السلام بوده است ، و يكى از نشانه هاى اين تحقير داغ نهادن بر صورت و گردن برخى از شيعيان يعنى همان طورى كه دامها را به مـنظور شناسائى بر گونه و سر و گوش آنها داغ مى نهند و يا غلامان زر خريد حبشى را عـلامـت بردگى با داغى نشان مى گذاشتند، با شيعيان و مؤمنين راستين و دوستان على عليه السلام چنين مى كردند حسين عليه السلام قيام كرد تـا باب عـزت و آزادى را بر روى آنان بگشايد و از اين كابوس خـطرناكى كه حيات و زندگـى آنان را در گرداب عميقى قرار داده است نجات بخشد، چـنانكه در تـاريخ ثـبت است حجاج بن يوسف ثـقـفـى، گـردن انس بن مـالك و سهل بن سعد و دست جابر بن عبدالله انصارى را به جرم دوستى با على عليه السلام داغ نهاد.1
2ـ دفع ظلم از شيعه
حسين عـليه السلام از مـشاهده ظلم هايى كه از ناحيه معاويه بر شيعيانش مي گذشت در رنج بود كه ستـم بر آنان را به حد اعـلا رسانيدند، خـونهايشان را بدون دليل مـى ريخـتـند، حتى بزرگانى را كه نمى توانستند مستقيما با آنها مواجه گردند و عـلنا آنها را بكشند ترور مى كردند، و در اين زمينه بى شرمى را بجايى رسانيدند كه مـعـاويه به كشتن ياران على افتخار مى كرد، چنانچه به حسين عليه السلام اظهار داشت : يا ابا عبدالله مى دانى كه ياران پدرت را كشتيم و آنان را حنوط كرديم و كفن نموديم و بر آنها نماز خوانديم و دفن كرديم ، حسين در جواب معاويه فرمود: ليكن، اگر دوستان شمـا را بكشم نه آنها را غسل مى دهيم و نه كفن مى كنيم و نه دفن خواهيم كرد (حسين عليه السلام با اين جمـله مـعاويه را محكوم كرد يعنى معاويه دوستان على را مؤمن و مسلمان مى داند كه احكام اسلامـى را درباره شان اجرا مى كند و با اين عقيده آنها را بدون جرم به قـتـل مى رساند) معاويه منتهى درجه كوشش خود را در دشمنى با دوستان على بكار برد و به هر نحو ممكن با آنها تصفيه حساب كرد كه ما به چند نمونه از آنها اشاره مى كنيم :

1 ـ بزرگـان آنان را مـانند حجربن عـدى و عـمـرو بن حمـق خـزاعـى و صيفـى بن فسيل را اعدام كرد.
2 ـ عده اى را مانند ميثم تمار به دار آويخت و مثله كرد.
3 ـ عده اى را زنده بگور كرد.
4 ـ خانه افرادى از شيعيان على عليه السلام را خراب كرد.
5 ـ براى زنان شيعه ايجاد ترس و رعب مى نمود مخصوصا زنانى كه در جنگ صفين با على عليه السلام بودند مانند: زرقاء دختر عدى بن حاتم و ام الخير با رقيه و سوده بنت عـمـاره و ام البراء و بكاره هلاليه ، اروى بنت حارث و دارميه حجونيه ، به فرماندارانش نوشت كه زنان را جلب كرده به شام بفرستد، معلوم است براى يك زن چقدر سخت مى گـذرد كه او را از شهرى به شهرى آنهم با وسائل آن روز جلب كنند به ويژه آنكه وسيله مامورين مرد انجام گيرد.
6 ـ به استانداران و فرمانداران اعلان كرد: گواهى دوستان على را در محاكم نپذيرند.
7 ـ همـچـنين طى بخـشنامـه اى دستـور داد حقـوق ياران عـلى را از بيت المال قطع كنند.
8 ـ حدود پنجاه هزار نفر از شيعيان را به خراسان يعنى ايران امروز تبعيد نمود.
چون حسين عليه السلام از رفتار معاويه احساس خطر بيش از حد را نمود آن نامه تاريخى را براى معاويه نگاشت كه در آن اعمال و خلافكاري هايش را يادآور شد و او را به اعمالش توبيخ كرد. 2
3 ـ احياى اهل بيت
يكى از كارهاى مـعـاويه اين بود كه به هر طريق مـمـكن مـى كوشيد تـا نام و ياد اهل بيت رسول اللّه را مـحو و نابود كند و آثـار و فضايل و مناقب آنان را ريشه كن نمايد، از جمله راه هايى كه معاويه براى رسيدن به اين هدف در پيش گرفته بود اينهاست :

1 ـ وضع و جعل اخبار و احاديث از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در پائين نشان دادن مقام آنان .
2 ـ مى كوشيد تا جامعه مخصوصا نسل نو را دشمن خاندان پيغمبر تربيت كند.
3 ـ هر كه فـضائل على عليه السلام و خاندانش را ذكر مى كرد با سخت ترين عقوبات كيفر مى داد!
4 ـ به استـانداران و فـرمـانداران دستور داده بود تا بر منابر و خطبه هاى نماز جمعه اهل بيت را لعن و سبّ (دشنام ) نمايند!
حسين عـليه السلام در كنفـرانس سياسى بزرگـى كه در مـكه مـكرمـه تـشكيل داد و مـسلمـانان سراسر كشور اسلامى آن روز شركت داشتند مردم را از هدف شوم معاويه كه مى خواهد موقعيت اسلامى اهل بيت را ساقط نمايد آگاه ساخت .
حسين عـليه السلام كه شنيدن سبّ پدر بزرگوارش در منابر از هزار بار مردن برايش دشوارتـر بود براى رسيدن به مـيدان جهاد و شهادت در راه خدا پر ميكشيد و لحظه شمارى ميكرد، پس حسين عليه السلام قيام كرد تا آثار نبوت و خاندان پيامبر را احيا كند و موقعيت اسلامى آنان را بازگرداند. 3
4 ـ از بين بردن بدعت
يكى ديگـر از كارهاى حكومت اموى در برابر اسلام ايجاد بدعت و نشر آن بود تا بدين وسيله اسلام را تـحريف و از مـسير صحيح منحرف نمايد و روش حكومت اموى در اين مسير بدعـت هاى جاهلى را زنده مى كرد تا در مقابل ، سنت هاى اسلام را از بين ببرد چنانكه امام عليه السلام در نامه اى كه براى مردم بصره نگاشت به اين حقيقت اشاره كرد:
فـانّ السنة قـد امـيت و البدعـة قـد احييت همـانا سنت رسول خـدا را بدست فـرامـوشى سپـردند و بدعـت ها را زنده كردند، يا در نقـل ديگـرى است ؛ فانى ادعوكم الى احياء معالم الحق و اماتة البدع ; شما را به زنده كردن مـعـارف اسلامـى و از بين بردن بدعـتـها دعـوت مـى كنم .4 و بهمين دليل حسين عـليه السلام قـيام كرد تـا رسوم جاهليت را ريشه كن ساخته و سنت جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله را احيا نموده و در ميان جامعه اسلامى رواج دهد.
پىنوشتها:
1. پيامبر و ياران ج 2 ص 135.
2. تـاريخ يعـقـوبى ج 2 ص 206 - حياه الحسين ج 2 ص 176 و 178 - شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 16.
3. ابن ابى الحديد ج 3 ص 15.
4. حيات الحسين ج 2 ص 264 - بلاغة الحسين ص 64.
منبع: آنچه در كربلا گذشت، آيت الله محمد على عالمى
تحصیلات
او پس از طی دوران طفولیت و کودکی در سن پنج سالگی وارد مکتب شده و در هفت سالگی تمام قرآن مجید را به انضمام کتب فارسی فرا گرفت.
سپس به یادگیری مقدمات زبان عربی اعم از صرف و نحو پرداخت و قسمتی از کتاب سیوطی را نزد یکی از فضلای روستای محل سکونت خود فرا گرفت.
بعد از آن برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه اصفهان شده و در مدرسه صدر بازار ساکن گشتند.
در اصفهان از محضر بزرگانی هم چون عالم فرزانه آقای شیخ محمدعلی حبیب آبادی (ره) و آقای شیخ علی یزدی (ره) بهره برده و به فراگیری فقه، اصول و منطق اهتمام ورزیدند.
سپس سطوح وسطی و عالیه را در خدمت مرحوم حجت الاسلام شیخ محمدرضا رضوی خوانساری (ره) و میرزا احمد اصفهانی (ره) و آیت الله محمدعلی فتحی دزفولی (ره) و آیت الله حاج سیدابوالقاسم دهکردی (ره) به پایان رسانیدند.
ایشان در درس خارج آیات عظام میرزا محمدرضا مسجد شاهلی (ره) و آخوند ملاحسین فشارکی (ره) نیز حاضر می شدند.
نجف اشرف
در سال 1364 هـ. ق (1305 هـ. ش) با اجازه پدرشان راهی نجف اشرف گردیده و در آن دیار عالم پرور از وجود مبارک اساتید ارجمندی چون آیت الله رجایی (ره)، حاج شیخ عبدالله مامقانی (ره) (صاحب رجال) و آیت الله آقا ضیاء الدین عراقی (ره) بهره مند شدند.
جنبه والای روحانی و اخلاقی و شخصیت علمی علامه میرجهانی باعث شد از جمله یاران خاص مرجع اعلی آیت الله العظمی آقا سید ابوالحسن اصفهانی (ره) گردند و در مسجد شیخ طوسی از انفاس قدسی آن بزرگوار استفاده نمایند، تا جاییکه، در مدت اقامت در نجف، نوشته ها و امور مالی آیت الله اصفهانی در دست علامه میرجهانی قرار داشت.
اقامت در مشهد و اصفهان
آیت الله میرجهانی پس از چندی، بار دیگر به اصرار پدرشان با کوله باری از علم و فضیلت معنوی به اصفهان بازگشتند.
البته سکونت دوباره ایشان در اصفهان همزمان با اواخر عمر پدر برزگوارشان گشته بود و مدتی پس از فوت پدر، علامه راه مشهد را در پیش گرفتند و حدود هفت سال هم جواری با آقا علی ابن موسی الرضا (صلوات الله علیه) را اختیار نمودند.
علامه میرجهانی در ادامه فعالیتهای علمی خود در مشهد مقدس، به تصحیح نسخ خطی قدیمی موجود درکتابخانه آستان قدس رضوی و تألیف و تصنیف وتدریس اشتغال داشتند.
محل اصلی فعالیتشان در مشهد، دو حجره در صحن عتیق بوده است. گویا وضعیت آب و هوای مشهد با مزاج ایشان سازگاری نداشته و در نهایت پس از هفت سال به تهران نقل مکان می کنند.
علامه در تهران نیز به انجام وظایف دینی بالاخص تبلیغ از طریق منبر و تألیف کتاب مشغول گشتند.
کشف سیادت و شجرنامه
عداوت و دشمنی حاکمان جور با خاندان مکرم رسول خدا صلی الله علیه و آله (سادات) در طول تاریخ اسلام، موجب گردیده است در برهه هایی از زمان عده ای از سادات، به منظور حفظ جان و بقای نسل سادات، سیادت خویش را مخفی کنند از جمله این موارد، خاندان میرجهانی است که حدود سیصد سال دوران اختفاء سیادت ایشان و خاندانشان بوده است.
جریان از این قرار بوده است که:
در زمان هجوم افغانها به ایران ظلم و ستم آنها بر مردم و زیر پا گذاشتن علنی دستورات و واجبات اسلام رشد و گسترش می یابد.
در همین ایام دو برادر سید، به نامهای میرجهان و میرعماد که ازمسیری می گذشته اند با دو افغانی که قصد تعرض به زنی را داشته اند مواجه شده و با آنها درگیر می شوند که منجر به کشته شدن یکی از افغانها و فرار دیگری و آگاه شدن بقیه از این قضیه می شود.
این ماجرا باعث می شود میرجهان و میرعماد مخفیانه به اطراف شهر اصفهان، منطقه جرقویه می گریزند. و سیادت خود را پنهان کنند تا جاییکه اطرافیان و نزدیکان آنها به طورکلی از احوالشان بی اطلاع می مانند و پس از چندی اعتقاد به فوت یا کشته شدن این دو برادر سید پیدا می کنند و حتی اموالشان را هم بین وارث تقسیم می کنند.
این رویداد به همین صورت تا زمان آیت الله میرجهانی ادامه می یابد. در این زمان ایشان به دلیل احتمالاتی که بر سید بودن خاندانشان می داده اند به دنبال کشف قضیه رفته و بالاخره پس از تحقیق بسیار، سیادت خود را ثابت می کنند و از آن پس اقوام، عموزاده ها و وابستگان به خانواده میرجهانی مسمی به سیادت می شوند.
سیادت علامه میرجهانی در زمان مرجعیت عامه مرحوم آیة الله سیدمحمدحسین طباطایی بروجردی کشف گردید و هم چنین مورد تأیید نسابه بزرگ قرن اخیر مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی قرار گرفت و پس از آنکه سالها عمامه سفید بر سر داشت، به دست مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره) عمامه سیاه سیادت بر سر ایشان گذارده شد و به این مناسبت توسط آیت الله بروجردی (ره) جشن مفصلی در مدرسه فیضیه برقرار گردید.
بازگشت به اصفهان
سالهای آخر عمر پر برکت و گهربار ایشان بار دیگر در شهر اصفهان سپری شد، ولی حتی کهولت سن و پیری مانع از انجام فعالیتهای علمی و مذهبی علامه نشد و بیان شیرین و رسای خود را در راه ترویج و گسترش دین مبین اسلام به کار بستند و قلوب بسیاری از مردم را در جهت انس و آشنایی هر چه بیشتر با حق و حقیقت رهنمون شدند که آثار و برکات این فعالیت هم اکنون نیز بر ما معلوم می باشد.
تألیفات
آیت الله میرجهانی به خاطر جامعیت در علوم و تبحر در ادبیات و داشتن ذوق لطیف و آشنایی با علوم غریبه (جفر، رمل، اسطرلاب) دارای تألیفات موثر، متعدد و متنوعی در موضوعات:
حدیث، شعر، علوم غریبه، نجوم، شیمی، طب قدیم، ریاضیات و ... می باشند. که بسیاری از آنها چاپ و حتی بعضی از آنها چندین بار چاپ شده که کل آثار و تألیفات علامه جمعاً بالغ بر پانصد و هفت اثر می باشد. در ذیل به بعضی از آن تألیفات اشاره می شود:
آیت الله میرجهانی به خاطر جامعیت در علوم و تبحر در ادبیات و داشتن ذوق لطیف و آشنایی با علوم غریبه (جفر، رمل، اسطرلاب) دارای تألیفات موثر، متعدد و متنوعی در موضوعات:
حدیث، شعر، علوم غریبه، نجوم، شیمی، طب قدیم، ریاضیات و ... می باشند. که بسیاری از آنها چاپ و حتی بعضی از آنها چندین بار چاپ شده که کل آثار و تألیفات علامه جمعاً بالغ بر پانصد و هفت اثر می باشد. در ذیل به بعضی از آن تألیفات اشاره می شود.
1- روائح السمات؛ موضوع : شرح دعای سمات
2- جنة العاصمة؛ موضوع : تاریخ ولادت و حالات حضرت فاطمه سلام الله علیها
3- نوائب الدهور؛ موضوع : علائم ظهور
4- البکاء للحسین علیه السلام؛ موضوع : ثواب گریستن و عزاداری بر حضرت سیدالشهداء (علیه السلام)
5- تفسیر ام الکتاب؛ موضوع : تفسیر سوره حمد
6- دیوان حیران؛ موضوع : شعر به زبان فارسی
7- مستدرک نهج البلاغه الموسوم بمصباح البلاغه فی مشکوة الصباغه؛ موضوع: خطبه هایی که مرحوم سید رضی (رحمة الله علیه) در نهج البلاغه جمع آوری نکرده اند یا در آن اختلاف روایت وجود دارد.
8- ولایت کلیه؛ موضوع : ولایت اهل البیت (علیهم السلام(
9- الدرر المکنون (دیوان عربی(؛ موضوع : الامام و الامامة و صفاته الجامعه و تاریخ الائمه علیهم اسلام
10- کنوزالحکم و فنون الکلم؛ موضوع: کلمات و خطبه های امام حسن مجتبی علیه السلام
11- السبیکهٔ البیضاء فی نسبت بعض آل نبی الطباء؛ موضوع : جزواتی در اسناد سادات عالیقدر در این کتاب در مورد سیادت خود و خاندان میرجهانی توضیحات کافی داده شده است.
12- مختصر کتاب ابصار المستبصرین؛ موضوع : در بیان مناظره شیعه و سنی
13- مقلاد الجنان و مغلاق المیزان؛ موضوع : در زمینه ادعیه و زیارات
14- ذخیرة المعاد؛ موضوع : ادعیه و آداب ساعات
15- رساله سعادت ابدی و خوشبختی همیشگی؛ موضوع : آداب تشکیل مجالس مذهبی
16- لوامع النور فی علائم الظهور
17- شهاب ثاقب؛ موضوع : در رد طایفه ضاله و مضله و طریقه منازعه با آنها.
18- مقامات الاکبریة؛ موضوع : زندگانی حضرت علی اکبر علیه السلام
19- رساله ای در احکام رضاع؛ موضوع: احکام شیردادن (فقه الرضاع)
20- رساله ای در اخبار مربوط به کواکب و نجوم فلکیات
21- رساله ای در احوالات حضرت زینب کبری علیها سلام الله
22- گنجینه سرور به صورت تلفیقی عربی و فارسی
23- نصیحت به هادی؛ موضوع : دستورات اخلاقی و نصایح به پسرشان هادی در باب تقوی و سیر و سلوک
24- گنج رایگان؛ موضوع : در بیان طلسمات و بعضی از علوم غریبه و اخبار و آثار ولایتی
25- رساله نورستان؛ موضوع : در احوالات سرزمین نورستان
26- رساله ای در مورد آیات قرآنی که مشتمل بر کلمه «رب» می باشد. (۸۴ آیه)
27- رساله ای در ریاضیات
28- رساله ای در شیمی
29- رساله ای در طب قدیم
30- صمدیه منظومه؛ موضوع : ادبیات عرب
31- قرآن به خط ایشان همراه با تفسیر در حواشی آن و کشف الآیات
32- تقریرات حضرت آیهٔ الله سید ابوالحسن اصفهانی (رحمهٔ الله علیه(
33- دیوان حافظ به خط زیبای ایشان که هدیه به کتابخانه آستان قدس رضوی (شماره ثبت ۵۸۰۲)
و همچنین آثار علمی دیگری در فنون متنوعه چون رساله های متعددی در جفر و رمل و اسطرلاب و نجوم
رحلت
سرانجام خورشید نورافشان و گرمی بخش عمر این علامه دهر و یگانه دوران پس از سالها تلاش بی وقفه در راه شناخت معارف دین در روز سه شنبه بیستم جمادی الثانی سال 1413 هـ. ق (1371 هـ. ش) به افول گرایید و جامعه علمی و مردم قدرشناس اصفهان را در فقدان وجود نورانی خود در سوگ نشاند.
مردم شریف اصفهان پیکر مطهر این عالم مجتهد را پس از تشییع باعظمت و پرشکوه در بقعه علامه کبیر مجلسی (رضوان الله تعالی علیه) واقع در مسجد جامع اصفهان به خاک سپردند.
تشرفات علامه میرجهانی به محضر امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
آقای معادی از علامه پرسیده بود:«آیا شما با امام زمان(عج) مراوده داشتهاید؟»
فرموده بود:«یک شب تا صبح، یک صبح تا شب و یک بار هم به صورت تلفنی».
میگوید:
هر نظرم که بگذرد جلوه رویش از نظر
بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیدهام
انگار دیدارهای او و آقایش بیش از یکی دوبار بوده است.
توفیق دیدارمحبوب
آقای معادی نقل می کنند:در جلسه ای که در منزل آقا برقرار شده بود، حاج مرشد حسین پنجه پور (مداح هیئت ابوالفضل اصفهان) مشغول خواندن یکی از اشعار علامه در ارتباط با امام زمان بودند تا رسیدند به این مصرع: تک خال لب تو دل ده لوی مرا برد
در این حال حاج مرشد حسین رو به علامه کرده و می پرسد:
آیا شما آن خال را دیده اید؟
علامه در جواب سر را بالا آورده و می فرمایند:الحمد الله رب العالمین
(کنایه از اینکه دیده ام و خدای را برای این مطلب شاکرم)
سرداب غیبت
علامه میرجهانی می فرمودند:به امر زعیم علی الاطلاق آیت الله العظمی آقا سیدابوالحسن اصفهانی (رحمة الله علیه) برای اصلاح برخی از امور با هزینه و بودجه کافی از نجف اشرف به سامراء رفتم و در آنجا میان اهل علم و خدام حرم عسکریین علیه السلام تقسیم وجوه نمودم و مخصوصاً برای صرف رفاه و ایمن بودن زوار به خدمه حرم و سرداب مقدس پول بیشتری پرداختم.
به همین سبب آنها نسبت به من احترام زیادی قائل شده بودند. یک بار کلیددار حرم گفت:
آقا اگر در مدت اقامت در اینجا امری دارید در خدمت حاضریم.
من هم درخواست کردم اگر ممکن است به من اجازه بدهند، شبها را در حرم عسکریین علیه السلام بیتوته کنم و آنها هم قبول کردند.
ده شب در حرم مطهر عسکریین می ماندم و آنها در را به روی من بسته و می رفتند تا موقع اذان صبح که در را باز می کردند. این برنامه ادامه داشت تا شب دهم که شب جمعه بود.
در حرم بسیار دعا کرده و زیارت و تشرف خدمت مولایم حضرت صاحب الأمر (عجل الله فرجه الشریف) را خواستار شدم.
موقع صبح که در را باز کردند، پس از خواندن نماز صبح به سرداب مقدس مشرف شدم و چون هنوز آفتاب عراق در نیامده و هوا تاریک بود، شمعی را در دست گرفته و از پله های سرداب پایین می رفتم.
هنگامی که به عرصه سرداب سیدم آنجا را بدون چراغ روشن دیدم و آقای بزرگواری نزدکی صفه مخصوص نشسته و مشغول ذکر گفتن بود.
از جلوی او گذشته، سلام کرده و درب صفه ایستادم و زیارت آل یاسین را خواندم، پس همانجا ایستاده و نماز زیارت خواندم در حالی که مقدم بر آن آقا بودم. پس از نماز شروع به دعای ندبه نمودم و چون رسیدم به جمله (و عرجت بروحه الی سمائک)
آن آقا فرمود:این جمله از ما نرسیده و بگویید (و عرجت به الی سمائک) و گویا فرمودند: در نماز تقدم بر امام جایز نیست یا (چرا برامامت مقدم ایستاده ای)
پس دعا را تمام کرده و به سجده رفتم که ناگهان متوجه به این آیات بینات شدم:
1- روشن بودن سرداب بدون چراغ
2- جمله دعای ندبه که فرمودند از ما نرسیده
3- تذکر اینکه چرا در نماز بر امامت مقدم شده ای
پس دریافتم به آنچه که در حرم مطهر حضرت عسکری علیه السلام خواسته و دعا نموده بودم، رسیده ام.
فورا سر از سجده برداشته که دامن حضرت را بگیرم و حوائج دیگری را در میان گذارم که دیدم سرداب تاریک است و هیچ کس در آنجا نیست.
مظهر رحمت
علامه در سرای حاج کریم واقع در بازار اصفهان منبر می رفتند و آیات عذاب و انذار را برای مردم بسیار بیان می نمودند تا اینکه حالت مکاشفه ای پیش می آید و می بینند که حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سوار بر اسب، خطاب به علامه می فرمایند:
چقدر آیات عذاب می خوانید؟ از آیات رحمت هم برای مردم بخوانید.
سید ابوالحسن اصفهانی امام زمان (ع) را نشان داد
یک داستان بدون واسطه هم از مرحوم آیة الله آسیدابوالحسن اصفهانی نقل کنم. در زمان مرجعیت مرحوم آسید ابوالحسن اصفهانی یکی از علمای عامی بغداد، شانزده بیت در مذمت شیعه سروده بود و در آنها اعتقادات شیعیان به امام زمان را مورد استهزا قرار داده بود.
او نوشته بود که شیعیان انتظار دارند که مهدی از سرداب بیرون بیاید. این شعرها را برای بعضی از علمای نجف و از جمله آنها برای آشیخ محمدحسین کاشف الغطاء فرستاده بود.
مرحوم شیخ محمدحسین کاشف الغطاء در جواب آن شانزده بیت، صد و شصت بیت بر همان وزن سروده بود و در آنها اسامی علمای سنی که قائل به امامت و مهدویت هستند و اسامی کتابهاشان را ذکر کرده بود و من آن اشعار را دارم. این عالم سنی آن شانزده بیت را برای بسیاری از علما فرستاده بود.
روزی که در منزل مرحوم آسیدابوالحسن اصفهانی نشسته بودیم، بسیاری از آقایان دیگر هم بودند. آسید ابوالقاسم اصفهانی مترجم عروة الوثقی، شیخ محمدکاظم شیرازی، خلخالی برزگ، سیدمحمد پیغمبر، دامادهای مرحوم سیدابوالحسن (سید میربادکوبه ای و آسیدجواداشکوری) نیز حضور داشتند.
در آن هنگام یک پستچی آمد و یک پاکت نامه به دست مرحوم آسیدابوالحسن داد.
ایشان نامه را باز کردند و در داخل آن دو ورقه بود، یک ورقه اشعار همان شخص سنی بود که برای صاحب نامه فرستاده بود و ورقه دیگر نامه ای بود که نویسنده آن درباره اعتقاد شیعه به مهدی (ع) از مرحوم سید دلیل و استدلال خواسته بود.
مرحوم سید نامه را خواندند و خندیدند. سپس آن نامه را با صدای بلند خواندند. نامه از طرف بحرالعلوم یمنی بود که از سادات حسنی و از علمای تریدیه بود. در این نامه بحرالعلوم یمنی دلیلی برای وجود امام زمان درخواست کرده بود.
مرحوم آسیدابوالحسن همان وقت جواب نامه را نوشتند و در ضمن نوشتند:
«شما به نجف مشرف شوید تا من امام زمان (ع) را به شما نشان بدهم!»
نامه را مهر کردند و به دامادشان آسیدجواد اشکوری دادند و فرمودند:در پست بینداز.
دو ماه از این قضیه گذشت. شبی بعد از اینکه مرحوم آسیدابوالحسن در صحن امیرالمومنین نماز مغرب و عشا را خواندند، یکی از شیوخ عرب به نام شیخ عبدالصاحب آمد و به ایشان گفت:
«بحرالعلوم یمنی به نجف آمده است و در محله وشراق در فلان جا منزل کرده است.»
مرحوم آسیدابوالحسن فرمودند: «باید همین حالا به دیدنش برویم»
ایشان همراه با عده ای از علما برای دیدن بحرالعلوم حرکت کردند. دامادهایشان و پسرشان مرحوم آسیدعلی هم همراهشان بودند.
بالاخره وقتی رسیدیم و تعارف به عمل آمد، بحرالعلوم یمنی شروع به صحبت در آن زمینه کرد. مرحوم سیدابوالحسن فرمود:
الان وقت صحبت کردن نیست چون من مستعجل هستم و کار دارم. فردا شب برای شام به منزل ما بیاید تا آنجا با هم صحبت کنیم.
سپس مرحوم سید برخاستند و همه با هم به منزل با گشتیم.
فردا شب بحرالعلوم با پسرش سیدابراهیم به منزل مرحوم سیدابوالحسن آمدند. پس از صرف شام مرحوم سید خادمشان را صدا زدند و فرمودند:
مشهدی حسین! چراغ را روشن کن میخواهیم بیرون برویم. (در آن زمان برق نبود و باید با چراغ فانوس بیرون می رفتند.)
مشهدی حسین چراغ را روشن کرد و آورد. در این هنگام مرحوم سیدابوالحسن و بحرالعلوم و فرزندش سیدابراهیم و مشهدی حسین آماده بیرون رفتن شدند. ما هم می خواستیم همراهشان برویم اما مرحوم سید فرمود:
نه! هیچ کدامتان نیایید.
هر چهار نفر آنها بیرون رفتند و چون تا برگشتن آنها زمان زیاد گذشت، ما آن شب نفهمیدیم که کجا رفتند.
فردا صبح از سیدابراهیم پسر بحرالعلوم یمنی سئوال کردیم: دیشب کجا رفتید؟
سیدابراهیم خندید و با خوشحالی گفت: «الحمدلله استبصرنا ببرکة الامام السید ابوالحسن» یعنی ما به برکت امام سیدابوالحسن شیعه شدیم.
گفتیم: کجا رفتید؟
گفت: «رحنا بالوادی مقام الحجة» در وادی السلام به « مقام حجت (ع) رفتیم. وقتی به حصار مقام رسیدیم سیدابوالحسن چراغ را از خادمشان گرفتند و گفتند اینجا بنشین تا ما برگردیم. مشهدی حسین همانجا نشست و ما سه نفر وارد مقام شدیم.» وقتی در فضای مقام داخل شدیم، سید چراغ را زمین گذاشتند و کنار چاه رفتند و وضو گرفتند و داخل مقام شدند و ما در بیرون مقام قدم می زدیم. سپس سیدابوالحسن مشغول نماز شدند. پدرم چون معتقد به مذهب شیعه نبود لبخند می زد و می خندید. ناگهان صدای صحبت کردن بلند شد، پدرم با تعجب به من گفت: کسی اینجا نبوده است! آقا با چه کسی صحبت می کند؟!
دو سه دقیقه صدای صحبتها را می شنیدیم اما تشخیص نمی دادیم که صحبت درباره چیست. هیج یک از مطالب مشخص نبود.
ناگهان سید صدا زد: «بحرالعلوم! داخل شو»
پدرم داخل شد، من هم خواستم به داخل مقام بروم اما سید فرمود: « نه تو نیا!» باز به قدر چهار پنج دقیقه صدای صحبت می شنیدم اما صحبتها را تشخیص نمی دادم. ناگهان یک نوری که از آفتاب روشن تر بود در « مقام حجت» تابش کرد و صیحه پدرم به صدای عجیبی بلند شد.
یک صیحه زد و صدایش خاموش شد.
سپس سیدابوالحسن صدا زد: سید ابراهیم! بیا پدرت حالش بهم خورده است، آب به صورتش بزن و شانه هایش را بمال تا به حال بیاید.
آب به صورت پدرم زدم و شانه هایش را مالیدم پدرم چشمهایش را باز کرد و بنا کرد با صدای بلند گریه کردن و بی اختیار از جا بلند شد و روی قدمهای سیدابوالحسن افتاد و پاهای سید را می بوسید و دور سید طواف می کرد و می گفت: «یابن رسول الله! یابن رسول الله! یابن رسول الله! التوبة! التوبة! التوبة!»
طریقه مذهب شیعه را به من تعلیم بده من توبه کردم. سپس سیدابوالحسن مذهب شیعه را به او تعلیم دادند و او شیعه شد و من هم شیعه شدم.
به هرحال این قضیه گذشت و بحرالعلوم هم به یمن باگشت. چهارماه بعد زوار یمنی به نجف آمدند و پولهای زیادی برای آسیدابوالحسن آوردند و بحرالعوم نامه ای نیز توسط زوار به حضور سید فرستاده بود و از سید تشکر و قدردانی کرده بود و نوشته بود: «از برکت عنایت و هدایت شما، تاکنون دو هزار و اندی از مقلدین من شیعه دوازده امامی شده اند.»
شيخ مفيد در ارشاد و شيخ طبرسي در اعلام الوري گفته اند لشكر بر حسين چيره شد حضرت سوار شده و به سوي فرات رفت وبرادرش عباس جلوي او بود لشكر ابن سعد راه او را گرفتند و مردي از بني دارم به آنها فرياد زد: واي بر شما فرات را بر او ببنديد و نگذاريد سر آب رود. حسين فرمود: بار خدايا! او را تشنه كن. او در خشم شد و تيري به چانه آن حضرت زد. حضرت تير را بيرون آورد، دست زير آن گرفت و پر از خون شد، گفت: بار خدايا! من به تو شكايت كنم از آنچه با پسر دختر پيغمبر تو عمل شود سپس با لب تشنه به جاي خود برگشت ولي لشكر گرد ابالفضل را گرفتند و او را از آن حضرت جدا كردند و ابالفضل تنها جنگيد تا به شهادت رسيد و زيد بن ورقا حنفي و حكيم بن طفيل طايي متصدي قتل او گرديدند.
حسن بن علي طبرسي گفته است: تيري كه آن ملعون به حسين انداخت، بر پيشاني حضرت نشست و عباس آن را بيرون آورد ولي روايت گذشته اشهر است.
طبري از هشام از پدرش محمد بن سائب از قاسم بن اصبغ بن نباته نقل كرده كه كسي كه در شهادت امام حسين حاضر بوده، براي من گفت كه چون قشون حسين مغلوب شد، سوار شد و به سوي فرات رفت. مردي از بني ابان بن دارم گفت: واي بر شما، ميان او و فرات حائل شويد، مبادا شيعيانش به او بپيوندند. گويد اسب خود را راند و لشكر دنبال او رفتند، راه فرات را بر حسين بستند و حسين فرمود: خدايا اورا تشنه كن و اباني تيري به چانه او زد واو تير را كشيد و دست گشود و پر از خون شد و فرمود بار خدايا از آنچه با پسر دخترپيغمبرت ميشود به تو شكايت ميكنم. بهخدا طولي نكشيد خداوند عطش را بر آن مرد مستولي كرد و سيراب نميشد. قاسم ابن اصبغ گويد: من هم با كساني بودم كه باد او را ميزدند، شربت شكر و جام شير و كوزه آب حاضر بود و ميگفت: واي بر شما، تشنگي مرا كشت. يك كوزه آب يا قدحي كه خانوادهاي را سيراب ميكرد به او ميدادند، مينوشيد و از لب باز ميگرفت و اندكي ميخوابيد، باز فرياد ميكرد: واي بر شما به من آب دهيد، تشنگي مرا كشت. بخدا چيزي نپاييد كه شكمش مانند شتري تركيد.
گويم ظاهر كلام شيخ ابن نما اين است كه نام اين مرد ذرعه بن ابان بن دارم بوده. گويد روايتي به قاسم بن اصبغ بن نباته ميرسد نقل كند از كسي كه خودش امام حسين را ديده بود كه مسناه را كه خاكريزي بلند كنار شط بود گرفته بود تا خود را به فرات رساند و عباس جلوي او بود و نامه عبيدالله بن عمر بن سعد رسيد كه آب را بر حسين و اصحابش ببندد و قطرهاي از آن نچشد عمر بن سعد عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه فرات فرستاد و عبدالله بن حصين ازدي فرياد كشيد يا حسين اين آب را ميبيني كه چون شكم آسمان موج ميزند؟ بهخدا قطرهاي از آن نچشي تا از تشنگي با يارانت بميري ذرعه بن ابان دارم گفت ميان او و آب حائل شويد و تيري به آن حضرت زد كه به زرنخش جا گرفت و او فرمود بار خدايا او را از تشنگي بكش و هرگز او را نيامرز و يك شربتي آب براي او آوردند و خون مانع بود كه آنرا بياشامد خون را بهسوي آسمانها ميپاشيد و ميگفت چنين است. صاحب عمده الطالب در شرح اولاد عباس گويد: كنيه اش ابالفضل و لقبش سقاء بود؛ زيرا در روز عاشورا براي برادر خود آب طلبيد و پيش از آنكه به او برساند كشته شد. قبرش نزديك شريعه و در محل شهادت او است و در آن روز پرچمدار حسين بود .
ابو نصر بخاري از مفضل بن عمر روايت كرده كه حضرت صادق فرمود عموي ما عباس، بصيرت عميقي داشت و ايمان محكمي، با ابا عبدالله جهاد كرد و خوب امتحان داد و به شهادت رسيد و خونش در بني حنيفه است. سي و چهار ساله بود كه كشته شد و مادر او ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است و برادرانش عثمان جعفر و عبدالله هستند.
و چون روز عاشورا شد، شمر بن ذي الجوشن كلابي آمد عباس و برادرانش را خواست و گفت خواهرزادگان من كجايند؟ جوابش ندادند. حسين به برادرانش گفت پاسخ او را بدهيد گرچه فاسق است زيرا يكي از اخوال شماست گفتند چه ميخواهي؟ گفت نزد من آئيد شما در امانيد خود را به كشتن ندهيد با برادر خود.
به او دشنام دادند و گفتند زشت باد خودت و زشت باد آنچه آوردي. ما سيد و آقاي خود را بگذاريم و در امان تو آئيم؟ خودش و سه برادرش در آن روز كشته شدند.
و شيخ صدوق ضمن حديثي از امام چهارم روايت كرده است كه خدا عباس را رحمت كند. خوب جانبازي كرد و خوب امتحان داد و خود را قربان برادرش كرد تا هر دو دستش جدا شد و خداي عزوجل عوض آنها دو بال به او عطا كرد كه در بهشت با فرشتگان پرواز كندچنانچه به جعفر بن ابي طالب عطا كرد و عباس نزد خداي تبارك و تعالي مقامي دارد كه همه شهدا در روز قيامت بر آن رشك برند.
در بحار است كه چون عباس خود را تنها ديد، نزد برادر آمد و گفت اجازه ميفرماييد؟ حسين سخت گريست و فرمود: برادر جان! تو علمدار مني و اگر بروي لشكرم پراكنده شود. عباس گفت: دلم تنگ شد و اززندگي سير شدم و ميخواهم از اين منافقان انتقام خون برادران را بگيرم. حسين فرمود: آبي براي اين كودكان بياور. عباس رفت و به لشكر نصيحت كرد و آنها را بر حذر داشت. سودي نبخشيد. نزد برادر برگشت و به او خبر داد و شنيد كودكان فرياد العطش دارند. مشكي برداشت و سوار اسب شد و سوي فرات رفت و چهار هزار از موكلان فرات دور او را گرفتند و او را تيرباران كردند. بر آنها حمله كرد و هشتاد كس از آنها را كشت و آنها را از هم شكافت تا وارد شريعه شد. خواست شربتي آب بنوشد. به ياد تشنگي برادرش حسين واهل بيتش افتاد. اب را ريخت و مشك را پرآب كرد. و به دوش راست انداخت و رو به خيمهها كرد. راه او را بستند و گرد او را گرفتند. با آنها جنگيد تا نوفل با ضربتي دست راستش را انداخت. مشك را به دوش چپ گذاشت. نوفل دست چپش را هم از مچ قطع كرد و مشك را به دندان گرفت تيري به مشك آب رسيد و آبش ريخت و تير ديگر به سينه او نشست و از اسب به خاك افتاد و فرياد زد: برادر! مرا درياب. چون حسين به بالين او آمد، او را به خاك و خون غلطان ديد و گريست.
طريحي در كيفيت قتلش گويد: مردي بر او حمله كرد و عمود آهنين بر فرق سرش زد واز هم شكافت و به خاك افتاد و فرياد زد: يا اباعبدالله عليك مني السلام. ابن نما درباره حكيم بن طفيل گفته است او لباس تن عباس ربود و به او تيري زد.
در بحار است كه چون عباس شهيد شد، حسين فرمود: الان كمرم شكست و چاره ام کم شد.