حكايتي عجيب از علامه طبرسى
معروف است كه در تخريب اطراف حرم مطهر حضرت رضا عليه السّلام كه سالها قبل صورت گرفت، قبر علامه طبرسى ويران شد، شاهدان عينى ديدند كه پيكر مقدس او تر و تازه مانده است با اينکه حدود هشت قرن و نيم از رحلت ايشان مىگذشت.
از حكايتهاى مشهورى كه به مرحوم طبرسى نسبت مى دهند اين است که:
سكته سنگين بر او عارض شد به گونهاي كه بىحركت به زمين افتاد، بستگان و حاضران تصور كردند كه از دنيا رفته است (با توجه به اينکه وسائل طبّى در آن زمان، بهخصوص در قريهاي مثل سبزوار نبود) بدن او را برداشته، غسل و كفن نمودند و دفن كردند و طبق معمول به خانههايشان بازگشتند.
ناگهان به هوش آمد ولى خود را در قبر يافت، متوجّه خداى مهربان شد و نذر كرد هرگاه از آن تنگناى قبر نجات پيدا كند و سلامتى خود را باز يابد، كتابى در تفسير قرآن، تأليف نمايد.
اتفاقا يکي از كفن دزدها در كمين قبر او بود، و تصميم گرفته بود قبر وي را نبش كرده، كفن او را بدزدد.
كفن دزد در بيابان خلوت، مشغول خراب كردن قبر او شد، خشتهاى لحد را برداشت، بند كفن را گشود، و همين كه خواست كفن را از بدن علامه طبرسى بيرون آورد، علامه دست او را گرفت.
كفن دزد به شدت ترسيد، سپس علامه با وي سخن گفت. دزد بيشتر ترسيد، ولى علامه جريان را برايش بازگو نمود و به او گفت: مترس. آنگاه كفن دزد، علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.
علامه، كفنهاى خود را به كفن دزد داد و اموال بسيار به وي بخشيد، و او به دست علامه طبرسى، توبه كرد.
سپس علامه به نذر خود وفا كرد و تفسير گرانقدر مجمع البيان را كه در ده جلد به عربى است، به نگارش درآورد.
داستان دوستان، ج 2
از حكايتهاى مشهورى كه به مرحوم طبرسى نسبت مى دهند اين است که:
سكته سنگين بر او عارض شد به گونهاي كه بىحركت به زمين افتاد، بستگان و حاضران تصور كردند كه از دنيا رفته است (با توجه به اينکه وسائل طبّى در آن زمان، بهخصوص در قريهاي مثل سبزوار نبود) بدن او را برداشته، غسل و كفن نمودند و دفن كردند و طبق معمول به خانههايشان بازگشتند.
ناگهان به هوش آمد ولى خود را در قبر يافت، متوجّه خداى مهربان شد و نذر كرد هرگاه از آن تنگناى قبر نجات پيدا كند و سلامتى خود را باز يابد، كتابى در تفسير قرآن، تأليف نمايد.
اتفاقا يکي از كفن دزدها در كمين قبر او بود، و تصميم گرفته بود قبر وي را نبش كرده، كفن او را بدزدد.
كفن دزد در بيابان خلوت، مشغول خراب كردن قبر او شد، خشتهاى لحد را برداشت، بند كفن را گشود، و همين كه خواست كفن را از بدن علامه طبرسى بيرون آورد، علامه دست او را گرفت.
كفن دزد به شدت ترسيد، سپس علامه با وي سخن گفت. دزد بيشتر ترسيد، ولى علامه جريان را برايش بازگو نمود و به او گفت: مترس. آنگاه كفن دزد، علامه طبرسى را به دوش گرفت و او را به منزلش برد.
علامه، كفنهاى خود را به كفن دزد داد و اموال بسيار به وي بخشيد، و او به دست علامه طبرسى، توبه كرد.
سپس علامه به نذر خود وفا كرد و تفسير گرانقدر مجمع البيان را كه در ده جلد به عربى است، به نگارش درآورد.
داستان دوستان، ج 2
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط م.د
|