نکته هاي شگفت و پند آموز از آخوند خراسانى
آخوند خراسانى درباره فقر و عسرت، و زهد و بىاعتنايى به زخارف دنيا در دوره طلبگى خود چنين مىگويد:
...چون مجلس درس به پايان رسيد، شيخ (مرتضى انصارى) به من نگاه كرده گفت: آخوند! مىبينم خيلى مؤدب مىنشينى؟
من سر به زير افكندم و عباى خود را بر روى سينهام بيشتر كشيدم و حالتى داشتم قرين انفعال. شيخ دريافت كه پيراهن به تنم نيست و قباى خود را پيش آوردهام تا گردنم را بپوشانم و معلوم نشود كه پيراهن ندارم! زيرا (از كفش و لباس) تنها چيزى كه داشتم و مىتوانستم بگويم مالك آن هستم يك قباى پاره بود با يك عباى كهنه و يك جفت كفش كه آن هم ته نداشت و با زحمت پاى خود را بالاتر مىگرفتم و به رويه كفش مىچسباندم كه پايم بر زمين كشيده نشده و نجس يا كثيف نشود تا آنجا كه يك روز مجبور شدم سه بار پاى خود را بشويم و يكى از طلاب به گوشواره مدرسه نشسته بود مرا ديد و به حالم رقت كرد و كفشى مندرس به من داد. در اين وقت چنان بود كه گويي دنيا را به من دادهاند! آن روز هم شيخ پس از مجلس درس از برهنگى من آگاه گرديده فهميد كه پيراهن به تنم نيست و به اين جهت قباى خود را به روى سينهام كشيدهام و مىنمايد كه مؤدب نشستهام، امر كرد پيراهنى به من دادند.
...چهل سال نه گوشت خوردم و نه آرزوى خوردن گوشت داشتم و تنها خوراك من فكر بود و با اين زندگى راضى و قانع بودم و هيچگاه نشد كه سخنى ياد كنم كه گمان كنند از زندگانى خود ناراضى هستم. پولى براى خريد يك شمع به من دادند ولى من در تاريكى مىگذرانيدم و آن پول را به فقيرتر از خودم دادم و شبها كتاب خود را برداشته به مبرز مدرسه مىرفتم تا در برابر چراغ مبرز مطالعه كنم. ديگران اعتنايى به من نمىكردند مگر معدودى كه مانند خود من يا فقيرتر بودند. خواب من بيش از شش ساعت نبود و چون با شكم خالى خواب آدم عميق نمىشود بيشتر شبها را بيدار بودم و با ستارگان آسمان مصاحبت داشتم. در اين احوال به خاطرم مىگذشت كه اميرالمؤمنين(ع) نيز بيشتر شبها را به اين نشان مىگذرانيد. من با همه تنگدستى و بيچارگى احساس مىكردم كه فكرم به عالمى بلندتر پرواز مىكند و قوهاى است كه روح مرا به سوى خود جذب مىكند و شايد اين، در سايه روح خاص و طينت و مليتم بود. سى سال تمام، داغى و گرمى نان تنها نانخورش من بود.
مجله پيام حوزه، شماره 7
...چون مجلس درس به پايان رسيد، شيخ (مرتضى انصارى) به من نگاه كرده گفت: آخوند! مىبينم خيلى مؤدب مىنشينى؟
من سر به زير افكندم و عباى خود را بر روى سينهام بيشتر كشيدم و حالتى داشتم قرين انفعال. شيخ دريافت كه پيراهن به تنم نيست و قباى خود را پيش آوردهام تا گردنم را بپوشانم و معلوم نشود كه پيراهن ندارم! زيرا (از كفش و لباس) تنها چيزى كه داشتم و مىتوانستم بگويم مالك آن هستم يك قباى پاره بود با يك عباى كهنه و يك جفت كفش كه آن هم ته نداشت و با زحمت پاى خود را بالاتر مىگرفتم و به رويه كفش مىچسباندم كه پايم بر زمين كشيده نشده و نجس يا كثيف نشود تا آنجا كه يك روز مجبور شدم سه بار پاى خود را بشويم و يكى از طلاب به گوشواره مدرسه نشسته بود مرا ديد و به حالم رقت كرد و كفشى مندرس به من داد. در اين وقت چنان بود كه گويي دنيا را به من دادهاند! آن روز هم شيخ پس از مجلس درس از برهنگى من آگاه گرديده فهميد كه پيراهن به تنم نيست و به اين جهت قباى خود را به روى سينهام كشيدهام و مىنمايد كه مؤدب نشستهام، امر كرد پيراهنى به من دادند.
...چهل سال نه گوشت خوردم و نه آرزوى خوردن گوشت داشتم و تنها خوراك من فكر بود و با اين زندگى راضى و قانع بودم و هيچگاه نشد كه سخنى ياد كنم كه گمان كنند از زندگانى خود ناراضى هستم. پولى براى خريد يك شمع به من دادند ولى من در تاريكى مىگذرانيدم و آن پول را به فقيرتر از خودم دادم و شبها كتاب خود را برداشته به مبرز مدرسه مىرفتم تا در برابر چراغ مبرز مطالعه كنم. ديگران اعتنايى به من نمىكردند مگر معدودى كه مانند خود من يا فقيرتر بودند. خواب من بيش از شش ساعت نبود و چون با شكم خالى خواب آدم عميق نمىشود بيشتر شبها را بيدار بودم و با ستارگان آسمان مصاحبت داشتم. در اين احوال به خاطرم مىگذشت كه اميرالمؤمنين(ع) نيز بيشتر شبها را به اين نشان مىگذرانيد. من با همه تنگدستى و بيچارگى احساس مىكردم كه فكرم به عالمى بلندتر پرواز مىكند و قوهاى است كه روح مرا به سوى خود جذب مىكند و شايد اين، در سايه روح خاص و طينت و مليتم بود. سى سال تمام، داغى و گرمى نان تنها نانخورش من بود.
مجله پيام حوزه، شماره 7
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط م.د
|