مناجات خواجه عبدالله انصاري
الهي! فضل تو را كران نيست، و شكر تو را، زبان.
من بيتو دمي قرار نتوانم كرد احسان تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زبان شود هر مويي يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
الهي! گرفتار آن دردم، كه تو داروي آني، بندة آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من در تو، چه دانم؟ تو داني. تو آني كه مصطفي گفت، من ثناي تو را نتوانم شمرد آن گونه كه تو خود بر نفس خويش ثنا گفتي.
الهي! جمال تو راست، باقي زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند!
در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننگ آيد
ور بيتو به صحراي بهشتم خوانند صحراي بهشت بر دلم تنگ آيد
الهي! با تو آشنا شدم، از خلايق جدا شدم و در جهان شيدا[1] شدم، نهان بودم؛ پيدا شدم.
الهي! چون آتش فراق داشتي، دوزخ پرآتش از چه افراشتي.[2]
الهي! هر كه تو را شناخت، هر چه غير تو بود بينداخت.
هر كس كه ترا شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ديوانة تو هر دو جهان را چه كند
الهي! از كشتة تو، بوي خون نيايد، و از سوختة تو، بوي دود؛ چرا كه سوختة تو، به سوختن شاد است و كشتة تو، به كشتن خشنود.
الهي! دلي ده، كه در آن آتش هوي نبود، و سينهاي ده، كه در آن رزق[3] و ريا نبود.
الهي! اگر يك بار گويي بندة من، از عرش بگذرد خندة من.
الهي! بر هر كه داغ محبّتِ خود نهادي، خِرمن وجودش را به باد نيستي در دادي.
الهي! من كيستم كه تو را خواهم، چون از قيمت خود آگاهم، از هر چه ميپندارم كمترم، و از هر دمي كه ميشمارم بدترم.
الهي! فراق، كوه را هامون[4] كند، هامون را جيحون كند، جيحون را پر خون كند. داني كه با اين دل ضعيف، چون كند؟
الهي! اگر مستم و اگر ديوانهام، از مقيمان اين آستانهام، آشنايي با خود ده كه از كائنات بيگانهام.
من بيتو دمي قرار نتوانم كرد احسان تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تن من زبان شود هر مويي يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
الهي! گرفتار آن دردم، كه تو داروي آني، بندة آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من در تو، چه دانم؟ تو داني. تو آني كه مصطفي گفت، من ثناي تو را نتوانم شمرد آن گونه كه تو خود بر نفس خويش ثنا گفتي.
الهي! جمال تو راست، باقي زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند!
در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آيد از حال بهشتيان مرا ننگ آيد
ور بيتو به صحراي بهشتم خوانند صحراي بهشت بر دلم تنگ آيد
الهي! با تو آشنا شدم، از خلايق جدا شدم و در جهان شيدا[1] شدم، نهان بودم؛ پيدا شدم.
الهي! چون آتش فراق داشتي، دوزخ پرآتش از چه افراشتي.[2]
الهي! هر كه تو را شناخت، هر چه غير تو بود بينداخت.
هر كس كه ترا شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ديوانة تو هر دو جهان را چه كند
الهي! از كشتة تو، بوي خون نيايد، و از سوختة تو، بوي دود؛ چرا كه سوختة تو، به سوختن شاد است و كشتة تو، به كشتن خشنود.
الهي! دلي ده، كه در آن آتش هوي نبود، و سينهاي ده، كه در آن رزق[3] و ريا نبود.
الهي! اگر يك بار گويي بندة من، از عرش بگذرد خندة من.
الهي! بر هر كه داغ محبّتِ خود نهادي، خِرمن وجودش را به باد نيستي در دادي.
الهي! من كيستم كه تو را خواهم، چون از قيمت خود آگاهم، از هر چه ميپندارم كمترم، و از هر دمي كه ميشمارم بدترم.
الهي! فراق، كوه را هامون[4] كند، هامون را جيحون كند، جيحون را پر خون كند. داني كه با اين دل ضعيف، چون كند؟
الهي! اگر مستم و اگر ديوانهام، از مقيمان اين آستانهام، آشنايي با خود ده كه از كائنات بيگانهام.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت توسط م.د
|